معنی درد گرفتن
8 بازدید
[ دَ گِ رِ تَ ] (مص مرکب) متوجع شدن : شکمش درد گرفت و بس ثفل از زیر او بیرون آمد. (ترجمهٔ تفسیر طبری). گفت بخوردم کرم درد گرفتم شکم سر بکشیدم دو دم مست شدم ناگهان.لبیبی. او را [ رابعه را ] دیدم با کوزه ای شکسته... و خشتی که وقتی سر بر آنجا نهادی و گفت: دلم درد گرفت. (تذکرة الاولیاء عطار). برق؛ درد گرفتن شکم گوسفندان از خوردن بروق. (تاج المصادر بیهقی). || متألم شدن. درد خاستن. مبتلی به درد و رنج شدن.
کلمات همقافیه با «درد گرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر