معنی درد کردن
6 بازدید
[ دَ کَ دَ ] (مص مرکب) دارای رنج و درد بودن و احساس وجع کردن. (ناظم الاطباء). متألم و متأثر و رنجور بودن. دردمند و آزرده از درد بودن : دردی که دل ز دست تو می کرد می کند بر دل چگونه دست نهم درد می کند. خواجه آصفی (از آنندراج). التذاع؛ سخت درد کردن زخم و ریش و آنچه بدان ماند. (المصادر زوزنی). طمر؛ درد کردن دندان. (از منتهی الارب ). فقیر؛ آنکه مهرهٔ پشتش درد کند. (دهار). لبن؛ درد کردن گردن از بالش. (از منتهی الارب ). - امثال: از نخورده بگیر بده به خورده، آنکه خورده خورده دانش درد می کند. (امثال و حکم). || ناراحت و رنجور شدن. رنج و ناراحتی بر کسی عارض شدن. درد گرفتن. عارض شدن وجع. آزرده شدن. متأثر شدن : خلیفه را سخت درد کرده بود از بوسه دادن من بر سر و کتف و دست و آهنگ پای بوس کردن. (تاریخ بیهقی ص ۱۷۴). ملک از ناخن همی جدا خواهی کرد دردت کند ای دوست خطا خواهی کرد. احمد برمک (از فرهنگ اسدی). در درد فراق تو دل من جان داد و نکرد هیچ دردش.خاقانی. || ناراحت و رنجور ساختن. دچار رنج و ناراحتی کردن : مغزت نمی برد سخن سرد بی اصول دردت نمی کند سر روئین چون جرس. سعدی. این همه خار می خورد سعدی و بار می برد سنگ جفای دوستان درد نمی کند بسی. سعدی. - درد کردن سخن کسی را؛ اثر کردن ملامت در او. (یادداشت مرحوم دهخدا): کشتهٔ غمزهٔ تو شد حافظ ناشنیده پند تیغ سزاست هرکه را درد سخن نمی کند. حافظ. || رحم کردن. (از آنندراج): گفتمش درد دل خویش دلش درد نکرد این همه مهر و محبت اثری کرد نکرد. سیدعبداللََّه حالی تخلص (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «درد کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر