معنی درد آمدن
13 بازدید
[ دَ مَ دَ ] (مص مرکب) قرین درد و الم شدن. - امثال: مگر زبانت درد می آید؛ چرا از گفتن چیزی که ترا زیان ندارد امتناع ورزی. (امثال و حکم). || بدرد آمدن. متألم شدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). رنجیده خاطر شدن. آزرده شدن : سخن همه سخن غازی بود و خلوتها در حدیث لشکر با وی می رفت و پدریان را از آن نیک درد می آمد. (تاریخ بیهقی ص ۵۸). - به درد آمدن؛ درد گرفتن. متألم شدن. آزرده شدن. کوفته شدن. احساس غم و رنج کردن : طفل را چون شکم بدرد آمد همچو افعی ز رنج او بربیخت. پروین خاتون. - || رنجور و کوفته شدن : سوارگان ما نیک بدرد آمده و بدان زشتی هزیمت شده و اگر خوارزمشاه آن ثبات نکردی... خللی افتادی بزرگ. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۴۴۶). - || متأثر شدن : دل شیرین بدرد آمد ز داغش که مرغی نازنین گم شد ز باغش.نظامی.
کلمات همقافیه با «درد آمدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر