معنی درد

معنی درد

10 بازدید
[ دَ رَ ] (ع مص) بی دندان شدن. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و صفت آن أدرد و درداء است. (از اقرب الموارد). || خشمگین و غضبناک شدن. (از ذیل اقرب الموارد از تاج العروس).
[ دَ رِ ] (ع ص) مرد خشمگین و غضبناک. (از ذیل اقرب الموارد از تاج).
[ دِ رَ ] (اِ) بهق. قوبا. (ناظم الاطباء).
[ دُ ] (اِ) درده. دردی. هر کدورت که در چیزی رقیق ته نشین شود. (از غیاث). آنچه ته نشنید از روغن و هر چیز رقیق و مایع و سایل. ناب از صفات اوست. و با لفظ خوردن و مکیدن مستعمل است. (از آنندراج). مادهٔ کدری که در قعر ظرف مایعات متشکل می گردد و رسوب و دار تو یعنی ماده ای که در قعر ظرف شراب منجمد می شود و جرم روغن و جز آن. (ناظم الاطباء). لا. لای. لِرد: بس کن خاقانی از مطایبه زیرا باطن او درد و ظاهرش همه صاف است. خاقانی. غم تخم خرمی است که در یک دل افکنم دردیست جنس می که به یک دن درآورم. خاقانی. دُرد غم بایدم نه صاف طرب زآنکه با دردکش قرین باشم.خاقانی. نیکوئی کن رسم بدعهدی رها کن کز جفا درد با عاشق دهند و صاف با دشمن کشند. خاقانی. ما دردهای رطل تو زآن درکشیده ایم کز رمزهای درد تو رمزی گشاده ایم. خاقانی. پشت خَم در خم شدم وز درد جام خوردم و هوش از روان بیرون فتاد. خاقانی. دل را ز دم تو وام روزی است وز صاف تو درد خام روزی است.خاقانی. همه لقمه شکر نتوان فروبرد گهی صافی توان خوردن گهی درد.نظامی. ز اولین گل که آدمش بفسرد صافی او بود و دیگران همه درد.نظامی. جسم ضخمی داشت کس او را نبرد ماند در مسجد چو اندر جام، درد.مولوی. پیش آن انوار نور روز درد از صلابت نورها را می سترد.مولوی. پس سلیمان گفت ای هدهد رواست کز تو در اول قدح این درد خاست.مولوی. بفرمود درهم شکستند خرد مبدل شد آن عیش صافی به درد.سعدی. هر کو شراب شوق نخورده ست و درد دَرد آنست کز حیات جهانش نصیب نیست. سعدی. زهد باید که درد ناب خورد وز دل خویشتن کباب خورد. ؟ (از آنندراج). غِریَل؛ درد تک شیشه. (منتهی الارب ). - امثال: اول پیاله و درد، درد و اول پیاله. (امثال و حکم). و رجوع به دردی شود. - بی درد؛ بدون لِرد. خالص : مگر دنیا سر آمد کاینچنین آزاد در جنت می بی درد می نوشم گل بی خار می بینم. سعدی. - درد زدن؛ درد کشیدن. شرابخواری. می گساری : اول قدح از دست دلآرام کشیدم روزی که ز می روزی ما درد زدن شدن. شافی (از آنندراج). - درد مکیدن؛ مکیدن لای و ته نشین و غیرصافی : نگه صاف می ام شیخ نداشت هوس درد مکیدن دارد. ظهوری (از آنندراج). - درد می؛ به معنی درد که در چیز رقیق ته نشین شود، و مجازاً به معنی شراب تیره. (آنندراج). در دائرةالمعارف فارسی از نظر اصطلاحات دانشها بویژه علم شیمی چنین آمده است: درد یا دارتو یا آرگول (از انگلیسی) یا تارتر (از فرانسه) تارتارات اسیدپوتاسیوم، بحالت ناخالص که در ته ظروف محتوی شراب تخمیر شده، رسوب می کند. تصفیه شده و خالص آن «طرطیر» است. || ته مانده و ته نشین هر چیز چون فلزات. ثافل. ثفل: اقلیمیا؛ درد سیم و زر که وقت گداختن بالا برآید. (منتهی الارب ). و رجوع به اقلیمیا شود. || شراب تیره. (غیاث). و در قاموس کتاب مقدس درد بدین سان تعریف شده است: شرابی است که بدون حرکت به حالت خود گذارده شود تا مصفی گشته و خواصش افزون شود. || کنایه از آخر. انتها. پسین جزء. (ناظم الاطباء). - درد سال؛ آخر سال. (از آنندراج): به پیری عشق کیفیت پذیرد که صاف این باده... را درد سال است. سلیم (از آنندراج). - درد شب؛ پاس آخر شب. (ناظم الاطباء). - درد ماه؛ آخر ماه. (آنندراج): کنون که بادهٔ صاف طرب به جام من است چو درد ماه صفر محتسب سبوشکن است. اشرف (از آنندراج). شده هنگام درد ماه صفر بادهٔ صاف ریز در ساغر. اشرف (از آنندراج).
[ دُ ] (ع ص، اِ) جِ دَرداء. (اقرب الموارد). رجوع به درداء شود.
[ دَ ] (اِخ) تخلص خواجه میر ابن خواجه محمدناصر (۱۱۳۳ -۱۱۹۹ هـ . ق.). صوفی و از بزرگترین شعرا و از ارکان ادب اردو متولد دهلی، از اعقاب خواجه بهاءالدین مؤسس فرقهٔ نقشبندیه بود. وی در آغاز مانند پدر در نظام خدمت میکرد، ولی در ۲۰سالگی از امور دنیوی دست برداشت و به گوشه گیری و ریاضت پرداخت. در ۱۱۷۲ هـ . ق. بجای پدر ریاست محلی چشتیه و نقشبندیه را بدست گرفت و یگانه شاعر اردو بود که در لشکرکشی نادر به هند و در تاخت و تاز (۱۱۷۵ هـ . ق.) احمدشاه درانی در دهلی ماند. نخستین اثر وی اسرار الصلاة است که آنرا در ۱۵سالگی نوشت. آثار دیگرش علاوه بر دیوان شعر اردو و دیوان کوچکی از اشعار فارسی، عبارتند از مجموعهٔ رباعیات موسوم به رسالهٔ واردات (۱۱۶۶ -۱۱۷۲ هـ . ق.)، و حاشیهٔ مفصل وی بر آن بنام علم الکتاب، نالهٔ درد، آه سرد، درد دل، شمع محفل، حرمت غناء و غیره. (از دائرةالمعارف فارسی ).

کلمات هم‌قافیه با «درد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید