معنی درد آوردن
6 بازدید
[ دَ وَ دَ ] (مص مرکب) بدرد آوردن. تولید درد کردن. دردناک ساختن. با درد همراه کردن. ایجاع. تفجیع. (تاج المصادر بیهقی). فجع. (دهار). رنجور و بیمار کردن : چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار.سعدی. قام فی ظهری؛ بدرد آورد مرا. (منتهی الارب ). مَضّ؛ بدرد آوردن جراحت. (تاج المصادر بیهقی). || رنج دادن. اذیت کردن. أَوْد. (تاج المصادر بیهقی): بدان باش کو گفت زآن برمگرد چو گفتار و رایت نیارد بدرد.فردوسی.
کلمات همقافیه با «درد آوردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر