معنی دردنوش
6 بازدید
[ دُ ] (نف مرکب) دُردنوشنده. نوشندهٔ درد. دردآشام. دردی خوار. آنکه جام شراب را تا ته می نوشد. (ناظم الاطباء): ساقی که جامت از می صافی تهی مباد چشم عنایتی به من دردنوش کن.حافظ. در این صوفی وشان دردی ندیدم که صافی باد عیش دردنوشان.حافظ. اهل معنی مست جام وحدت اند اهل صورت دردنوش کثرت اند. اسیر لاهیجی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «دردنوش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر