معنی درده
7 بازدید
[ دُ دَ / دِ ] (اِ) درد. دردی. دردی شراب و آب و روغن و امثال آن. (برهان). درد شراب و آب و روغن و غیره آنکه در ته ظرف نشیند. (آنندراج): تو صافی و من درده ام بی درد صافی خوار شد.مولوی.[ ] (اِخ) دهی است از دهستان افتر پشت کوه بخش فیروزکوه شهرستان دماوند واقع در دو هزارگزی جنوب باختری فیروزکوه با ۴۵۰ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ فیروزه و راه آن مالرو است. مزارع نهرآباد و اشرف آباد جزء این ده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ ] (اِخ) دهی است از دهستان ارنگهٔ بخش کرج شهرستان تهران واقع در ۲۴ هزارگزی شمال شرقی کرج. آب آن از چشمه سار و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).
کلمات همقافیه با «درده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر