معنی درخشانیدن
6 بازدید
[ دُ / دَ / دِ رَ دَ ] (مص) درخشاندن. به درخشیدن داشتن. (یادداشت مرحوم دهخدا). درخشیدن کنانیدن. پرتو انداختن. (ناظم الاطباء): ابراق، الاحة؛ درخشانیدن شمشیر را. زهو؛ درخشانیدن تیغ. (از منتهی الارب ). تکلیل؛ بدرخشانیدن. (دهار).
کلمات همقافیه با «درخشانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر