معنی درخشانی
6 بازدید
[ دُ / دَ / دِ رَ ] (حامص) حالت و چگونگی درخشان. تابش. تلألؤ: هر یک از خوبی چون باغ به هنگام بهار وز درخشانی چون ماه به هنگام سحر. فرخی. مواهة، موهة؛ درخشانی آب روی. (منتهی الارب ).
کلمات همقافیه با «درخشانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر