معنی درخشش
5 بازدید
[ دُ / دَ / دِ رَ شِ ] (اِمص) عمل درخشیدن. اسم از درخشیدن. درخشندگی. روشنی. رونق. تابداری. (ناظم الاطباء). پرتوافکنی. روشنی دهی : میان بزرگان درخشش مراست چو بخشایش و داد و بخشش مراست. فردوسی. - درخشش جای؛ جایی که آفتاب و ماه طلوع میکند. مشرق. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «درخشش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شش» برای سرودن شعر