معنی درایت
8 بازدید
[ دِ یَ ] (ع اِمص) درایة. دانستن. عقل. دانش. (غیاث). علم. معرفت. (ناظم الاطباء). دریافت. دریافتن. بدانستن. عرفان. معرفت. وقوف. آگاهی. دانایی. بقیة: هرگاه که زمام آن بدست اهتمام او دادندی در آن آثار کفایت و درایت و ابواب امانت و صیانت تقدیم کردی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۳). او به حسن رای و رویت و کمال و کفایت و درایت خویش آن مملکت در سلک نظام آورد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). امیر ناصرالدین را کفایت و درایت و امانت و دیانت اونبذی معلوم شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۶). در جمع میان درایت شمشیر و ذلاقت قلم منفرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۴). آورده اند که عقل و درایت او تا به جایی بود که حراث مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم... باران بی وقت آمد و تلف شد، گفت: پشم بایستی کاشتن. (گلستان سعدی). رفیق این سخن بشنید و بهم برآمد و برگشت و سخنهای رنجش آمیز گفتن گرفت کاین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت. (گلستان). بدین یکی شده بودم که گرد عشق نگردم ترا بدیدم و بازم بدوخت چشم درایت. سعدی. رجوع به درایة شود. || در اصطلاح فلسفی و در اصطلاح شرعی، رجوع به درایة شود. - درایت حدیث؛ رجوع به درایةالحدیث ذیل درایة شود. || خاصیت. مزاج. خوی. عادت. طبیعت. سرشت. نهاد. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «درایت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یت» برای سرودن شعر