معنی دراز گردیدن
5 بازدید
[ دِ گَ دَ ] (مص مرکب) دراز شدن و طولانی شدن. ارتفاع یافتن. بسمت بالا قد کشیدن: تَعَقُّر؛ دراز گردیدن گیاه. سَمق؛ دراز گردیدن تره. مَشَق؛ دراز و باریک اندام گردیدن جاریه. (از منتهی الارب). || بسمت پایین کشیده شدن. طول یافتن چون از بالا بدان نگرند، چون دراز گردیدن موی. تَطایر. طَیَر. (منتهی الارب). || امتداد یافتن. گسترده گردیدن. اِنسبات. عَماقة. عُمق. (از منتهی الارب). و رجوع به دراز گشتن شود.
کلمات همقافیه با «دراز گردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر