معنی درآمیختن
7 بازدید
[ دَ تَ ] (مص مرکب) آمیختن. مخلوط شدن. ممزوج شدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). التیاث. (از منتهی الارب): وزین شیوه سخنهایی برانگیخت که از جان پروری با جان درآمیخت.نظامی. اعتکار و تعاکر؛ با هم درآمیختن قوم در حرب. تداغش و دَغوَشَة؛ درآمیختن با همدیگر در کارزار یا در بانگ و فریاد. تهویش؛ درآمیختن مردم و سخن و جز آن. (از منتهی الارب). دَغمَرَة؛ درآمیختن خلق. (منتهی الارب). کَرفَأَة؛ درآمیختن قوم. لَهز؛ درآمیختن با گروهی. لَهزمة؛ درآمیختن سپیدی با سیاهی موی. (از منتهی الارب). || مخلوط کردن. ممزوج کردن. بهم و بر یکدیگر درآوردن چیزی و لابلا کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). اشماط. تلبیس. دَغر. مَشج. مَوَث. مَوَثان: أشب؛ درآمیختن بعضی را به بعضی. اقطاب؛ درآمیختن شراب را. تعکیر؛ درآمیختن دردی به شراب و روغن و شیر و مانند آن. شَبک؛ درآمیختن و به یکدیگر درآوردن. قَطب؛ درآمیختن می را. مَشّ؛ درآمیختن و سودن چیزی را چندانکه گداخته شود. (از منتهی الارب). || موافقت نمودن. مأنوس و مألوف شدن. (ناظم الاطباء). معاشرت کردن. دمساز شدن. اقراف. (از منتهی الارب): دوست دشمن شود چو بگریزی بد قرین گردد ار درآمیزی.سنایی. با نفس هرکه درآمیختم مصلحت آن بود که بگریختم.نظامی. || نزدیکی کردن با زن. با زنی بخفتن. مباضعت کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). مباشرت کردن. آرمیدن با زنی.
کلمات همقافیه با «درآمیختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر