معنی درآمیخته
8 بازدید
[ دَ تَ / تِ ] (ن مف مرکب) آمیخته. مخلوط. مختلط. ممزوج. شَمیط. مشموط. (از منتهی الارب): عَبیثة؛ جو و گندم درآمیخته. (منتهی الارب). - درآمیخته رای؛ مشوش. سرگشته رای: مُرغاد؛ مرد درآمیخته رای که وجه آن را درنیابد. (منتهی الارب). - درآمیخته شدن؛ مخلوط شدن. ممزوج شدن. التخاط. هَوَش. (منتهی الارب). - درآمیخته گردیدن؛ مخلوط شدن. تَقافص. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «درآمیخته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر