معنی داوری بردن
7 بازدید
[ وَ بُ دَ ] (مص مرکب) به محاکمه شدن از ظلم کسی در پیش حاکم عادل : هرچه کنی تو برحقی حاکم دست مطلقی پیش که داوری برم از تو که خصم و داوری. سعدی. داوری پیش قاضی بردند. (گلستان سعدی). ما را شکایتی ز تو گر هست هم به تست کز تو بدیگری نتوان برد داوری.سعدی.
کلمات همقافیه با «داوری بردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر