معنی داوری افکندن
6 بازدید
[ وَ اَ کَ دَ ] (مص مرکب) داوری انداختن. داوری بپا کردن. رجوع به داوری شود. || داوری بردن : بپیچی تو زان گرچه نیک اختری چو با کردگار افکند داوری.فردوسی. - داوری بفردا افکندن؛ از حال به استقبال حوالت دادن : هم امروز از پشت بارت بیفکن میفکن بفردا مر این داوری را.ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «داوری افکندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر