معنی داغدار
8 بازدید
(نف مرکب) دارای داغ. بداغ. نشان دار. دارای نشان. مسوم. علامت دار. متسوم. (منتهی الارب). الشیخ المتوسم؛ المتجلی بسمةالشیوخ. (منتهی الارب). || داغ بر اندام. صاحب داغ. آنکه بر تن او داغ نهاده باشند: هر که زآن گور داغدار یکی زنده بگرفتی از هزار یکی چونکه داغ ملک بر او دیدی گرد آزار او نگردیدی. نظامی. داغ تو داریم و سگ داغدار می نپذیرند شهان در شکار.نظامی. نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است که داغدار ازل همچو لالهٔ خودروست. حافظ. || لکه دار. معیب. (از آنندراج). عیب دار. (شرفنامهٔ منیری). || فرزندمرده. مصاب بمرگ عزیزی یا فرزندی. مرگ نزدیک خویش دیده: دلی داغدار، ماتم دیده. مصیبتی برصاحب آن وارد شده. - داغدار بستان؛ بلبل. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). || دارای رنگی جز رنگ متن سرخ یا سیاه. چون: اسبی داغدار یا لالهٔ داغدار. - داغدار بستان؛ کنایه از گل لاله و شقایق است. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). - داغ لاله؛ سیاهی انتهای گلبرگهای سرخ لاله : همچو داغ لاله چسبیده ست صائب بر جگر آه ما از بسکه نومید از در گردون شده ست. صائب. - لالهٔ داغدار؛ لاله که درون آن سیاهست، لاله که بر گل برگ آن خالهای سیاه است. رجوع به لاله شود. || کنایه از عاشقی است که بوصل نرسد و بهجران گذراند. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی).(اِخ) دهی است از دهستان قره باشلو. واقع در ۸هزارگزی باختر شوسهٔ عمومی قوچان به دره گز. جلگه و معتدل و دارای ۳۸۹ سکنه است. آب آنجا از چشمه است و محصول آنجا غلات و بنشن. شغل اهالی آنجا زراعت و قالیچه و گلیم بافی است و راه آنجا مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «داغدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر