معنی داخل شدن
8 بازدید
[ خِ شُ دَ ] (مص مرکب) درآمدن. اندر آمدن. دخول. وارد شدن. فروشدن. داخل گشتن. ورود کردن. ولوج. داخل گردیدن. درشدن : شبی بیکی از مجالس ملوک داخل شد. (مجالس سعدی). کبن؛ داخل شدن دندان ثنایای آدمی از بالا و پایین در غار دهن. (منتهی الارب). - داخل لیل و نهار شدن؛ اعتبار یافتن. سر میان سرها آوردن. || نفوذ کردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «داخل شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر