معنی داخل کردن
7 بازدید
[ خِ کَ دَ ] (مص مرکب) درآوردن. اتلاج. اِدخال. اندماج: اسلق العود فی العروة؛ داخل کردن چوب را در گوشهٔ کوزه و جز آن. (منتهی الارب). - داخل جنگ کردن؛ بجنگ واداشتن. - داخل چیزی کردن؛ آمیختن و درآوردن درآن. پیوسته کردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «داخل کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر