معنی داخل
20 بازدید
[ خُ ] (اِ) درگاه پادشاهان را گویند. (برهان). داخول. (برهان). درگاه و دالان و صفه که بر در سلاطین برای نشستن مردم از چوب و سنگ سازند. (غیاث). و صاحب غیاث اللغات از سراج اللغات و شرح قران السعدین نقل کند که داخل به معنی سراپردهٔ بارعام و آن احاطه ای باشد که در پیش سراپردهٔ خاص پادشاه بکشند و بر در آن علم استاده کننده تا در او کسی سوار گذشتن نتواند بسبب بزرگی علم : نرگس از پهلوی سنبل سوی ما چشمک زن است تا بدان چشمک اسیر طرهٔ سنبل شویم شاه تا داخل بساط آراست اندر مدح او چون علم گشتیم باری سوی آن داخل شویم. امیرخسرو. نوک رمحش چرخ اطلس را دریده بارها بر سر اعلام داخل بسته اطلس پارها. امیرخسرو. || علامتی که بر اطراف زراعت سازند بجهت منع وحوش و طیور. (غیاث). داخول. (برهان).[ خِ ] (ع ص) درآینده. که درآید. که بدرون در شود. اندرون درآینده. درشونده. ج، داخلون. (مهذب الاسماء). || درآمده. وارد. درشده. نفوذ کرده. (ناظم الاطباء). || (اِ) درون. اندرون. تو. باطن، مقابل برون و خارج : سرزده داخل مشو میکده حمام نیست. - داخل اذن؛ صماخ. - داخل البلد؛ اندرون شهر. (مهذب الاسماء). - داخل الحُبّ؛ صفای درون خم. (منتهی الارب). - داخل السّر؛ محرم و معتمد و همراز و دمساز. (ناظم الاطباء). - داخل النسب؛ مقابل خارج النسب، دخیل. رجوع به دخیل و خارج النسب شود. - داخل جمع و خرج نیست؛ کنایه از آن است که اعتباری ندارد و در شمار عزیزان نیست : مدعی بی حساب میگوید داخل هیچ جمع و خرجی نیست. تأثیر (ازآنندراج). و نیز رجوع به مجموعهٔ مترادفات ص ۶۹ شود. - داخل لیل و نهار؛ سری میان سرها. با اعتبار. || درونی. || نزد علماء رمل شکلی است از اشکال رمل و شرح آن ضمن معنی لفظ شکل بیان شود ان شاءاللََّه تعالی. (کشاف اصطلاحات الفنون). || به اعتبار کونه جزء یسمی رکناً و به اعتبار بحیث ینتهی الیه التحلیل یسمی اسطقساً و به اعتبار کونه قابلا للصورة المعینة یسمی مادة و هیولی و به اعتبارالمرکب مأخوذاً منه یسمی اصلا و به اعتبار کونه محلا للصورة المعینة بالفعل یسمی موضوعاً. (تعریفات).[ خِ ] (اِخ) لقب زهیربن حرام شاعر هذلی. (منتهی الارب).[ خِ ] (اِخ) عبدالرحمان بن معاویةبن هشام الداخل، از ملوک اموی اندلس. رجوع به عبدالرحمن... و رجوع به الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۰۲ شود.[ خِ ] (اِخ) (الواح الداخل) نام محلی مرکب از چند تپهٔ ممتد از شرق به غرب واقع در جهت غربی رود نیل به صعید مصر. (قاموس الاعلام ترکی).[ خِ ] (اِخ) نام ناحیه ای است از آنِ «این سوی رودیان» به گیلان. (حدود العالم).[ خِ ] (اِخ) طبرش داخل. تفرش، طبرس و آن از توابع قم قدیم بوده است : در طبرش داخل و جاست و فالق بهر جریبی زمین بیست و پنج درهم مقرر بوده است. (تاریخ قم ص ۱۱۹). مزارعان و معاهدان در جمیع رستاقها بغیر از طبرش داخل و جاست و فالق هر مردی دوازده درهم. (تاریخ قم ص ۱۲۰). و آسیایی که در قهستان قم و ساوه و جبالخوی وطبرش خارج بوده بیست و پنج درهم و آسیاهای طبرش داخل و جاست و خوابه بهر آسیایی ده درهم. (تاریخ قم ص ۱۲۰).
کلمات همقافیه با «داخل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خل» برای سرودن شعر