معنی خیزیدن
7 بازدید
[ دَ ] (مص) برخاستن. بلند شدن. (ناظم الاطباء). خاستن. (یادداشت مؤلف): بخیزد یکی تند گرد از میان که روی اندر آن گرد گردد نفام.دقیقی. خیزید و خز آرید که هنگام خزانست باد خنک از جانب خوارزم وزانست. منوچهری. چنان کز روی دریا بامدادان بخار آب خیزد ماه بهمن.منوچهری. از مردم بداصل نخیزد هنر نیک کافور نخیزد ز درختان سپیدار.منوچهری. شواهدی چند مربوط به این مصدر در ذیل خاستن آمده است. رجوع به خاستن شود. || آهسته بجایی درشدن. || جنبیدن. لغزیدن. || نشسته با چهار دست و پا راه رفتن کودکان. (ناظم الاطباء): دوازده سال پای علی غلام خوشیده و در میان بازار چو کودکان بر زمین خیزیدی. (راحة الصدور). || جستن و جهیدن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خیزیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر