معنی خویشاوندان
5 بازدید
[ خوی / خی وَ ] (اِ مرکب) جِ خویشاوند. (ناظم الاطباء). اقارب، اُسرَه. حمیم. (یادداشت مؤلف): پسرش عضد قوی تر آمد از پدر و خویشاوندان. (تاریخ بیهقی). بخویشاوندان کم از خویش محتاج بودن مصیبتی عظیم دان. (قابوسنامه). پس شعیب گفت ای خویشاوندان من اقرار آرید. (قصص الانبیاء). چون قارون را مال جمع شد از خویشاوندان ببرید. (قصص الانبیاء). در آن عهد کی شیرویه خویشاوندان را می کشت دایه او را بگریزانید. (فارسنامهٔ ابن البلخی). عترة؛ خویشاوندان نزدیک. (دهار).
کلمات همقافیه با «خویشاوندان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دان» برای سرودن شعر