معنی خویشاوند
5 بازدید
[ خوی / خی وَ ] (اِ مرکب) کسی که بواسطهٔ نسبت یا از طرف پدر یا از طرف مادر و جز آن بشخص نزدیک باشد. (ناظم الاطباء). قریب. حمیم. مُحِمّ. اُسرَة. نسیب. (یادداشت بخط مؤلف). قوم. خویش. منسوب : و چنو زود بدست نیاید و حاسدان و دشمنان دارد و خویشاوند است. (تاریخ بیهقی). و تو با این سواری چند و با بسطام کی خویشاوند او بود نیک برانید. (فارسنامه ابن بلخی ص ۱۰۱). رد میراث سخت تر بودی وارثان را ز مرگ خویشاوند.سعدی. تفخیذ؛ خواندن خویشاوند را الاقرب فالاقرب. (منتهی الارب).[ خوی / خی وَ ] (اِخ) احمدبن طوسی مکنی به ابوسعید. او راست کتاب اربعین. (یادداشت مؤلف).[ خوی / خی وَ ] (اِخ) علی قریب حاجب بزرگ محمود غزنوی. رجوع به علی قریب شود.
کلمات همقافیه با «خویشاوند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ند» برای سرودن شعر