معنی خویشان
6 بازدید
[ خوی / خی ] (اِ) جِ خویش. اقارب. اقوام. منسوبان. (ناظم الاطباء). عشیرت. آل. (یادداشت مؤلف): همی گفت صد مرد گردسوار ز خویشان شاهی چنین نامدار.فردوسی. ز خویشان ارجاسب و افراسیاب شده سند یکسر چو دریای آب.فردوسی. بنزدیک خویشان و فرزند من ببینی همه خویش و پیوند من.فردوسی. ز پیوند و خویشان مبر هیچکس سپاه آنکه من دادمت یار بس.فردوسی. نخست برادران... و پس خویشان و اولیاء حشم را سوگند دادند که تخت ملک را باشد. (تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «خویشان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر