معنی خون رفتن
7 بازدید
[ رَ تَ ] (مص مرکب) جاری شدن خون : گر تیغ زند بدست سیمین تا خون رود از مفاصل من.سعدی. خون میرود از جسم اسیران کمندش یک روز نپرسد که کیانند و کدامان.سعدی. - خون از دل کسی رفتن؛ کنایه از رنج و تعب بسیار داشتن : از خندهٔ شیرین نمکدان دهانت خون میرود از دل چو نمک خورده کبابی. سعدی.
کلمات همقافیه با «خون رفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر