معنی خونخواره

معنی خونخواره

5 بازدید
[ خوا / خا رَ / رِ ] (نف مرکب) خونخوار. خورندهٔ خون. خون آشام، خونریز. کنایه از بسیار سفاک. کنایه از بیرحم. (یادداشت مؤلف): [ بلوچان ] مردمانیند دزدپیشه و شبانان ناپاک و خونخواره. (حدود العالم). [ مردم ساروان ] مردمانی اند شوخ روی و جنگی و دزدپیشه و ستیزه کار و بی وفا و خونخواره. (حدود العالم). بترسید از آن تیز و خونخواره مرد که او را ز باد اندر آرد بگرد. فردوسی. چنین گفت کز آمدن چاره نیست چو تو در جهان نیز خونخواره نیست. فردوسی. بدو گفت کای ترک خونخواره مرد ز ایران سپه جنگ با تو که کرد.فردوسی. تا کنون از فزع ناوک خونخوارهٔ تو نشدی هیچ گرازی ز نشیبی بفراز. فرخی (دیوان ص ۲۰۰). خونخواره گشتی و نشکیبی همی ز خون آهسته خور که خون دل من همی خوری. فرخی. بس کس که بجنگ اندر با خاک یکی شد زان ناوک خونخواره و زان نیزهٔ قتال. فرخی. پیچیده بمسکین تن من در شب و در روز همواره ستمکاره و خونخواره دو مار است. ناصرخسرو. چون طمع داری سلب بیهوده زان خونخواره دزد کو همی کوشد همیشه کز تو برباید سلب. ناصرخسرو. و مردم سلاحور و پیاده رو و دزد و خونخواره باشند. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۴۱). دل خاک آن خونخواره شد تا آب او یکباره شد صیدی کزو آواره شد خاکش بهست از خون او. خاقانی. بر پر از این دام که خونخواره ای است زیرکی از بهر چنین چاره ایست.نظامی. چه کرد آن رهزن خونخوارهٔ من جز آتش پاره ای دربارهٔ من.نظامی. نیندیشد از هیچ خونخواره ای مگر کز ضعیفی و بیچاره ای.نظامی. سپاهی دگر زان ستمکاره تر بحرب آمد از شیر خونخواره تر.نظامی. ای خداوند هفت سیاره پادشاهی فرست خونخواره تا که در دشت را چو دشت کند جوی خون آورد به جوباره عدد مردمان بیفزاید هر یکی را کند دوصد پاره. کمال الدین اسماعیل. چون زمین و چون جنین خونخواره ام تا که عاشق گشته ام این کاره ام.مولوی. در کف شیر نر خونخواره ای غیر تسلیم و رضا کو چاره ای.مولوی. کسی گفت حجاج خونخواره ای است دلش همچو سنگ سیه پاره ای است. سعدی (بوستان). ور بسختی و بزشتی پی او خواهی بود تو از آن دشمن خونخواره ستمکارتری. سعدی. ای که گفتی مرو اندر پی خونخوارهٔ خویش با کسی گوی که در دست عنانی دارد. سعدی.

کلمات هم‌قافیه با «خونخواره»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ره» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید