معنی خوشخواب
6 بازدید
[ خوَشْ / خُشْ خوا / خا ] (ص مرکب) آنکه خوب خوابد. که به آسانی بخواب رود. که در هر موقع و محل خوش تواند خسبید. || (اِ مرکب) خواب با آسایش. خواب راحت. خواب شیرین. خواب نوشین : ز بس خون کز تن شه رفت چون آب درآمد نرگس شیرین ز خوشخواب.نظامی. جنبش این مهد که محراب تست طفل صفت از پی خوشخواب تست.نظامی. به دل گفتا که شیرین را ز خوشخواب کنم بیدار و خواهم شربتی آب.نظامی. || غفلت. بیخبری : مست شده عقل به خوشخواب در کشتی تدبیر به غرقاب در.نظامی.
کلمات همقافیه با «خوشخواب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر