معنی خوشخوئی
6 بازدید
[ خوَشْ / خُشْ ] (حامص مرکب) نیک سیرتی. نیکوطبیعتی. پاکیزه سرشتی. (ناظم الاطباء). حسن خلق. (یادداشت مؤلف). بَلَه. (منتهی الارب). نیک نهادی : از عطا دادن پیوسته و خوشخوئی او ادبای سفری گشته برِ او حضری.فرخی. گر بخوشخوئی از تو مثلی خواهند مثل از خوی خوش و مکرمت او زن. فرخی. آن خوشخوئی و خوش سخنی بد که دلم را در بند تو افکند و مرا کرد چنین زار.فرخی. ز کهتر پرستیدن و خوشخوئی است ز مهتر نوازیدن و نیکوئی است.اسدی. و خوشخوئی و مردی پیشه کن. (منتخب قابوسنامه). بدخو عقاب کوته عمر آمد کرکس درازعمر ز خوشخوئی.ناصرخسرو. زنان را لطف و خوشخوئی است در کار چو طفلان را بود شَفْقت سزاوار. ناصرخسرو. از مرد کمال جوی و خوشخوئی منگر بجمال و صورت نیکو.ناصرخسرو. چندانکه در یزدجرد جدش درشتی و بدخوئی بود در وی لطف بود و خوشخوئی. (فارسنامهٔ ابن بلخی). بخرام شبی از سر خوشخوئی و بپذیر این هدیه که در پیش تو بس مختصر آمد. سوزنی. گر خوشخوئی ندانی خاقانی آن نداند داند که خوش نگاری این را به آن نگیرد. خاقانی. جهان دیو است و وقت دیو بستن بخوشخوئی توان زین دیو رستن.نظامی. وآنکه زاده بود بخوشخوئی مردنش هست هم بخوشروئی.نظامی. بخوشبوئی خاک افتادگان بخوشخوئی طبع آزادگان.نظامی. مهر محکم شود ز خوشخوئی دوستی کم کند ترشروئی.اوحدی. آن طره که هر جعدش صد نافهٔ چین دارد خوش بودی اگر بودی بوئیش ز خوشخوئی. حافظ.
کلمات همقافیه با «خوشخوئی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئی» برای سرودن شعر