معنی خمیرة
6 بازدید
[ خَ رَ ] (ع اِ) خمیرمایه. برازده. مایه خمیر. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || طبیعت. طبع. طینت. طویت. کیان. کینونت. فطرت. نهاد. گهر. گوهر. خلقت. جبلت. آب و گل. ذات. (یادداشت بخط مؤلف). || مقوا که کنند نه از کاغذهای برهم نهادهٔ چسبانیده بلکه از خمیر مایهٔ کاغذ. (یادداشت بخط مؤلف).
کلمات همقافیه با «خمیرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر