معنی خمش
6 بازدید
[ خَ ] (ع مص) خراشیدن روی. || زدن. || طپانچه زدن. || بریدن عضوی. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).[ خَ مُ ] (ص) خاموش. ساکت. صامت. (ناظم الاطباء): بداندیش گرگین شوریده هش به یکسو به بیشه درآمد خمش.فردوسی. تا زبانت خمش نشد از قول ندهد باز نطقت ایزد بار.سنائی. || ستور رام شده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خمش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مش» برای سرودن شعر