معنی خلافة
6 بازدید
[ خَ فَ ] (ع اِمص) گولی. احمقی. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد).[ خَ فَ ] (ع مص) خلوف. رجوع به خلوف در این لغت نامه شود.[ خِ فَ ] (ع مص) خلیفه کردن در اهل و مال خود. منه: خلف فلاناً علی اهله و ماله خلافة. || سپس کسی آمدن. منه: خلف زیداً خلافة؛ سپس زید آمد. || در جای پدر خود گردیدن بدون غیر. منه: خلف مکان ابیه خلافة. || خلف از نخست گردیدن میوه. منه: خلفت الفاکهة بعضها بعضاً. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || جانشین رب خود شدن در اهل خود. منه: خلفه ربه فی اهله خلافة. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). معنی عبارت در اینجا «جانشین کرد رب او را در اهل خود» می باشد که نتیجهٔ آن «جانشین رب خود در اهل خود شد»، میشود.
کلمات همقافیه با «خلافة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فة» برای سرودن شعر