معنی خلافت
6 بازدید
[ خِ فَ ] (ع مص) بجای کسی بعد وی بودن در کاری. (آنندراج). ایستادن بجای کسی که پیش از وی بوده باشد. (ترجمان علامه جرجانی). نیابت. (زمخشری). جانشین شدن. (یادداشت بخط مؤلف). خلافة. || پی کسی آمدن. || بجای کسی خلیفه کردن کسی را. (آنندراج). || ولی عهد کردن. جانشین کردن. || (اِمص) جانشینی. (یادداشت بخط مؤلف): و کارها فروبماند تا جوانی را که معتمد بود پیشکار امیر کرد بخلافت خود. (تاریخ بیهقی). امیر نصر، وزیر خویش را نصربن اسحاق را بخلافت خویش در آن اعمال بگذاشت. (تاریخ بیهقی). بروی اعتماد کرده و او را به نیابت و خلافت خویش در آن دیار بگذاشته. (تاریخ بیهقی). عضدالدوله... و مملکت کرمان با تصرف گرفت و کورتگین... به نیابت و خلافت خویش آنجایگاه بگذاشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ). به امامت و خلافت او تیمن و تبرک نمودند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). گفتا هرکه را خلافت خدای تعالی در روی زمین سیر نکند، از قبض ضیاع یتیمان و درویشان هم سیر نشود. (کلیله و دمنه). چل صبح آدم همدمش ملک خلافت ز آدمش هم بود اسم اعظمش هم علم اسما داشته. خاقانی. آدم در خلافت و عیسی ره سما.خاقانی. آن بخلافت علم آراسته.نظامی. سلطان خیالت بنشاندی بخلافت.سعدی. || دستگاه حکومت اسلامی که بعد از پیغمبر اسلام بر ممالک اسلامی حکم راند و به ادوار مختلف تقسیم شده است: دورهٔ خلافت خلفای راشدین و دورهٔ خلافت امویان و دورهٔ خلافت عباسیان (که از منصور دوانیقی شروع میشود و تا المستعصم باللََّه ختم می گردد). بموازات خلافت امویان و عباسیان در بغداد، در مصر خلافت فاطمیان و در اندلس خلافت امویان مغرب حکمراندند، رجوع بذیل هریک از این عناوین در این لغت نامه و تاریخ تمدن جرجی زیدان ترجمهٔ فارسی ج ۱ ص ۸۷ و ج ۴ ص ۵۰، ۷۹، ۱۷۹، ۱۸۵ و ۱۸۷ و ج ۵ ص ۱۳۳، ۱۵۶ و ۱۵۲ شود: امیرالمؤمنین اعزازها ارزانی داشتی... تا... بمدینةالسلام رویم و غضاضتی که جاه خلافت را می باشد... دریابیم و دور کنیم... . (تاریخ بیهقی). امیرالمؤمنین ابوجعفر الامام القائم بامراللََّه ادام اللََّه سلطانه را... بر تخت خلافت نشاندند. (تاریخ بیهقی). اما ایشان باید بیدارتر باشند و جاه حضرت خلافت را بجای خویش برند باز. (تاریخ بیهقی). فضل سهل وزیر خواست که خلافت از عباسیان بگرداند و بعلویان آرد. (تاریخ بیهقی). گفت... ناچار بر نصرنامه نویسد و تذکره و پیغامها و آنچه رسم است حضرت خلافت را بدو سپارد. (تاریخ بیهقی). ببین مثال خلافت بدست نورالدین که بهر دست سلاطین کنند حرز کمال. خاقانی. خطبای عراق و شعرای آفاق فوجاً بعد فوج روی بحضرت خلافت نهادند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).[ خَ فَ ] (ع اِمص) گولی. احمقی. (یادداشت بخط مؤلف). رجوع به خَلافة در این لغت نامه شود: پس از خلافت و شنعت گناه دختر چیست ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت. سعدی (گلستان).
کلمات همقافیه با «خلافت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فت» برای سرودن شعر