معنی خلاف

معنی خلاف

7 بازدید
[ خِ ] (ع مص) مخالفت کردن. منه: خالفه مخالفةً و خلافاً. || واپس ایستاده شدن. || موافقت نکردن. منه: خالفها الی موضع آخر. || نزد زن کسی به پنهانی رفتن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). منه: هو یخالف فلانة؛ او میرود نزدیک فلان زن در غیاب شوهرش.
[ خِ ] (ع اِ) نوعی از بید است. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). درخت بید را گویند. چنین گویند که در عهد قدیم تخم او در زمین افتاده و بخلاف معهود درخت او برآمد و بزرگ شد. بدین سبب، عرب او را خلاف نام نهاد و این تعریف خلیل بن احمد است و گفته اند از انواع نبات هرچه تلخ بوده طبع او گرم بوده الا بید که سرد است بدین واسطه او را خلاف گفته اند و شعری ایراد کرده اند: کل مر ماخلا الصفصافا مسخن یدعی کذاک خلافا.(ترجمهٔ صیدنه). خلاف نوعی از بید است نه بید. (منتهی الارب). || آستین پیراهن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). آستین قمیص. (یادداشت بخط مؤلف). || عکس. مقابل. (ناظم الاطباء). واروی. باشگونه. ضد. (یادداشت بخط مؤلف): یا تأویل کنم و بزبان گویم خلاف آنچه در دلست... لازم باد بر من زیارت خانهٔ خدا. (تاریخ بیهقی). من این رندان و مستان دوست دارم خلاف پارسایان و خطیبان.سعدی (طیبات). رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصائی خلاف من که بگرفتست دامن در مغیلانم. سعدی (طیبات). نفس پروردن خلاف رای هر عاقل بود. سعدی (طیبات). همه سلامت نفس آرزو کند مردم خلاف من که بجان می خرم بلائی را. سعدی. گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من گرفته آستین من که دست از دامنش مگسل. سعدی (طیبات). خلاف رای سلطان رأی جستن بخون خویش باشد دست شستن. سعدی (گلستان). - بخلاف؛ بضد. مقابل. در مقابل. بعکس : آنجای حشمتی باید هرچه تمامتر به آن کار پیش رود؛ اگر بخلاف این باشد زبون گیرند. (تاریخ بیهقی). حال پادشاهان این خاندان... بخلاف آنست. (تاریخ بیهقی). مرد... توبه کرده است که بخلاف این مستوره که دعای او را حجابی نیست، کار نپیوندد. (کلیله و دمنه). یا بخلافم همه کاری بکن.نظامی. گنبد پوینده که پاینده نیست جز بخلاف تو گراینده نیست.نظامی. یاران ارادت من در حق وی بخلاف عادت دیدند. (گلستان سعدی). ناچار بخلاف رای مربی قدمی چند برفتمی. (گلستان سعدی). موجب درجات این چیست و سبب درکات آن چه که مردم بخلاف این همی پنداشتند؟ (گلستان سعدی). - || به اضافه. بعلاوه. مضاف بر آن : پانصد سر اسب تازی مادام به سپنج و طویلهٔ او بسته بودی.... بخلاف اکدش... خانه زاد او بودند. (تاریخ طبرستان ابن اسفندیار). از حد استرآباد تا حد دیلمان دشت و کوه بهر عملگاه، یک طویله بسته بوده و دوازده هزار اسب بکار خلاف کرهٔ آن. (تاریخ طبرستان ابن اسفندیار). - برخلاف؛ برعکس. برضد. باژگونه : حال ری و جبال امروز برخلاف آنست که خداوند بگذاشته بود. (تاریخ بیهقی). برخلاف امر یزدان در دل خود ره نداد چشم زخمی در حیات خویش یحیی از حیا. سنائی. خصم اگر برخلاف نقص تو گوید شود. خاقانی. برخلاف عادت اصحاب فیل است ای عجب بر سر مرغان کعبه سنگ باران آمده. خاقانی. سلطان برخلاف رضای پدر بر تعویض شغل دیوان خویش استبدادی نمی توانست نمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - خلاف آمد؛ عکس. ضد. مقابل آمد: هرچه خلاف آمد عادت بود قافله سالار سعادت بود.نظامی. از خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم. حافظ. - خلاف عادت؛ ضد عادت. مقابل عادت. آنچه عادت نیست : چندین ملاطفت که امروز پادشاه کردی خلاف عادت بود. (گلستان سعدی). بامدادان بحکم تبرک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مغنی بنهادم و در کنارش گرفتم... یاران ارادت من در حق او خلاف عادت دیدند. (گلستان سعدی). || دروغ. کذب. ناحق. غیرمطابق با واقع. (ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف): و خداوند وعدهٔ خود خلاف نکند {/Bإِنَّ اَللََّهَ لاََ یُخْلِفُ اَلْمِیعََادَ. ۹-۱۳۳:۹/}(قرآن ۳/۹ و ۱۳/۳۱). (قصص الانبیاء ص ۵۹). به بی نیازی ایزد اگر خورم سوگند که نیست همچو منی شاعر سخن پرداز خلاف باشد و اندازهٔ من آن نبود که نیستم چو حکیمان وقت حکم انداز. سوزنی. اگر خلافی رفت اندرین سخن بادا ببادرفته ثواب نماز و روزهٔ من.سوزنی. || مشاجرت. (زمخشری). گفتگو. شک و تردید. بحث. داوری. انکار. (یادداشت بخط مؤلف): بدین کار اگر نیست چندین خلاف درین حال گویند چندین محال.ناصرخسرو. نخست منزلت از دین حق چو راستیست درین خلاف نکردند هیچ ز اهل ملل. ناصرخسرو. ای آنکه چهار یار گویی من با تو بدین خلاف نارم.ناصرخسرو. باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره زار خس. سعدی (گلستان). رایت و پرده را خلاف افتاد. سعدی (گلستان). - بی خلاف؛ بدون گفتگو. بدون شک و تردید: سفله فعل مار دارد بی خلاف جهد کن تا سوی سفله ننگری. ابوشکور بلخی. جان بی معنی درین تن بی خلاف هست همچون تیغ چوبین در غلاف. مولوی. خطیب سیه پوش شب بی خلاف برآورد شمشیر روز از غلاف. سعدی (بوستان). هم بود شوری درین سر بی خلاف کاین همه شیرین زبانی می کند.سعدی. کآنچه در کفه ای بیفزاید بدگر بی خلاف درناید.سعدی (صاحبیه). خلاف عهد زمان بی خلاف معلومست که هیچ چیز نبخشد که بازنرباید. سعدی (صاحبیه). || مخالفت. عدم موافقت. ناسازگاری. ضدیت. (ناظم الاطباء). شقاق. مجادلت. عدم اتفاق. (یادداشت بخط مؤلف): ستد و داد مکن هرگز جز دستادست که بسا دست خلاف آرد و صحبت ببرد. ابوشکور بلخی. شهریاری که خلاف تو کند زود فتد از سمن زار بخارستان وز کاخ به کاز. فرخی. تا هست خلاف شیعی و سنی تا هست وفاق طبعی و دهری.منوچهری. همه اصناف نعمت و سلاح بخازنان سپرد و هیچ چیزی نمانده از اسباب خلاف بحمد اللََّه. (تاریخ بیهقی). نیت و درون خود را آلوده بضد این گفته نگردانم و خلاف او روا ندارم. (تاریخ بیهقی). هیچکس زهره ندارد که ایشان را خلاف کند. (تاریخ بیهقی). هرک آفت خلاف علی هست بر دلش تو روی ازو بتاب و بپرهیز از آفتش. ناصرخسرو. خلاف میان اصحاب ملتها هرچه ظاهرتر. (کلیله و دمنه). گویند آفت ملک شش چیز است حرمان... خلاف روزگار... . (کلیله و دمنه). اگر آنرا خلافی روا دارم بتناقض قول... منسوب گردم. (کلیله و دمنه). و بی تردیدی بباید دانست که اگر کسی امام اعظم را خلافی اندیشد... خلل آن به اطراف و نواحی مملکت او بازگردد. (کلیله و دمنه). التماس کرده تا آن ملطفات را بحضرت فرستم تا صدق او در موالات حضرت و خلاف با اهل منادات دولت محقق گردد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). بگو بدان که خلاف خدایگان خواهد که کارنامهٔ بی مغز را یکی برخوان. مسعودسعد. وآنکه راه خلاف تو سپرد اگر آبست خاکسار شود.مسعودسعدسلمان. گوساله گرچه بهر خلاف خدای بود نطق از خدای یافت نه از سحر سامری. خاقانی. چو در لشکر دشمن افتد خلاف تو بگذار شمشیر خود در غلاف. سعدی (بوستان). آب و آتش خلاف یکدگرند. سعدی (طیبات). ای با همه کس بصلح و با ما بخلاف جرم از تو نباشد گنه از بخت منست. سعدی (رباعیات). از در صلح آمده ای یا خلاف.سعدی. عاقل چو خلاف اندر میان آید بجهد و چو صلح بیند لنگر بنهد. (گلستان سعدی). شنیدم که مردان راه خدای دل دشمنان را نکردند تنگ ترا کی میسر شود این مقام که با دوستانت خلافست و جنگ. سعدی (گلستان). چو بینی که در سپاه دشمن خلاف افتاد، تو مجموع باش. (گلستان سعدی). نمیدانم بهر جایی که هستی خلاف نفس و عادت کن که رستی. شبستری. || علمی است که در آن کیفیت ایراد حجج شرعی و نارسایی دلائلی که هم ساز نیستند، بحث میشود. در حقیقت آن جدلی است که سر و کار با مقاصد دینی دارد. می گویند علم خلاف را ابوزید عبداللََّه بن عمربن عیسی حنفی سمرقندی ایجاد کرد: در عهد خویش عدیم النظیر بود و در شیوه خلاف و فقه مشارالیه. (تاریخ بیهقی). پدرم گفت بعد از این خلافی مخوان علم مذهب و فقه خوان. (اسرارالتوحید).
[ خَ لْ لا ] (ع ص) ستیزه جوی. جنگجو. خصیم. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «خلاف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید