معنی خفه کردن
6 بازدید
[ خَ فَ / فِ کَ دَ ] (مص مرکب) گلو فشردن. خپه کردن. راه نفس کسی را با فشار دست یا فروبردن چیزی در دهان و حلق گرفتن تا بمیرد. خبک کردن. خپه کردن. || چیزی بر سر آتشدان (سماوری) گذاردن تا آتش درون بمیرد. با سد کردن منافذ هوا آتش را کشتن: سماور را خفه کرد. || در پرده و نهانی مال کسی را به بهای کم خریدن. چون: فلانی را فلانکس خفه کرد. || تپانیدن. بتپانیدن. بیش از ظرفیت چیزی آنرا پر کردن. || سد باب حیات چیزی کردن، چون: عشقه نهال را خفه کرد. || بدار آویختن. (یادداشت بخط مؤلف) (ناظم الاطباء): مرد خود مرده بود که جلادش رسن بگلو افکنده بود و خفه کرده. (تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «خفه کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر