معنی خفه
6 بازدید
[ خَ فَ / فِ ] (اِ) خپه. فشردگی گلو. (ناظم الاطباء). خبه. خَبَک. خَباک. (یادداشت بخط مؤلف). || بدارآویختگی. || عطسه. || احتباس نفس. نفس بریده و دم گرفته. (ناظم الاطباء). || (ص) گرفته. مقابل باز و صاف. (یادداشت بخط مؤلف). چون: رنگ این اطاق خفه است. صدای او خفه است. - خفه خفه؛ آهسته آهسته در سخن. (یادداشت بخط مؤلف). - هوای خفه؛ هوایی که دم کرده و نفس در آن تنگ میشود. هوای دم کرده. (یادداشت بخط مؤلف): زیر آسمان گرم و هوای خفه برای سوسن یکنواخت و غم انگیز بود. (سایه روشن صادق هدایت ص ۱۲). || دلتنگ. دلگیر. (یادداشت بخط مؤلف): دورنمای شهر خفه، مرموز... پیدا بود. (سایه روشن صادق هدایت ص ۱۰). - اطاق خفه؛ اطاق دلگیر. || تنگ خلق. کج خلق. (از لغت محلی شوشتر). - خفه شدن؛ تنگ خلق شدن. چون: از دست فلانی کم کم داشتم خفه می شدم. - خفه کردن؛ تنگ خلق کردن. عصبانی کردن. چون: حسن داشت کم کم مرا خفه می کرد. || گلوفشرده. (ناظم الاطباء). مرده بر اثر فشردن گلو. - خفه شدن؛ گلو فشردن و بر اثر آن مردن. - خفه گردیدن؛ خفه شدن. مردن بر اثر فشرده شدن گلو. (یادداشت بخط مؤلف). بسته شدن راه گلو: برنجد گلویی که بی خون بود خفه گردد ار خونش افزون بود.نظامی. - خفه نمودن؛ خفه کردن. || سرفه. سعال. (ناظم الاطباء).[ خُ فَ / فِ ] (اِ) سرفه. سعال. (ناظم الاطباء).[ خِ فْ فَ ] (ع مص) سبک گردیدن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). سبک شدن و در خدمت. شتافتن. (تاج المصادر بیهقی). || (اِمص) سبکی. (منتهی الارب) (دهار).
کلمات همقافیه با «خفه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فه» برای سرودن شعر