معنی خشنودی
7 بازدید
[ خُ ] (حامص) خرسندی. خوشحالی. رضا. رضامند. قبول خاطر جمعی. (ناظم الاطباء). رضوان. رضا. (از ربنجنی). رضایت. مرضات. (یادداشت بخط مؤلف): هر آن کس که خشنودی شاه جست زمین را بخون دلیران بشست بیابد ز من خلعت شهریار بود در جهان نام او یادگار.فردوسی. بجستیم خشنودی دادگر ز بخشش بکوشش ندیدم گذر.فردوسی. نه چیز و نه دانش نه رای و هنر نه دین و نه خشنودی دادگر.فردوسی. مباد کز پی خشنودی مهار رئیس که پادشاه را در ملک دل بیازارم.خاقانی. او را بخشنودی و مدارا گسل کن. (اسکندرنامه نسخهٔ سعید نفیسی). عمر بخشنودی دلها گذار تا ز تو خشنود بود کردگار.نظامی. نپندارم این زشت نامی نکوست بخشنودی دشمن آزار دوست. سعدی (بوستان). || مقابل خشمگینی. مقابل غضبناکی : جز بخشنودی و خشم ایزد و پیغمبرش من ندارم از کسی در دل نه خوف و نه رجا. ناصرخسرو. - برای خشنودی خدا؛ طلباً لمرضات اللََّه. (یادداشت بخط مؤلف). - خشنودی خدا؛ رضایت خدا: و رضا و خشنودی خدای تعالی هم خواهم. (نوروزنامه).
کلمات همقافیه با «خشنودی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر