معنی خسته گشتن
6 بازدید
[ خَ تَ / تِ گَ تَ ] (مص مرکب) مجروح گشتن، جراحت برداشتن. مجروح شدن. خسته شدن : بمادر خبر شد که سهراب گرد به تیغ پدر خسته گشت و بمرد.فردوسی. || وامانده شدن. مانده شدن. درمانده شدن. قدرت انجام کاری را از دست دادن. || آزرده دل شدن. رنجیدن. رنجیده خاطر شدن.
کلمات همقافیه با «خسته گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر