معنی خسته نمودن
7 بازدید
[ خَ تَ / تِ نُ / نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) مجروح کردن. زخمی کردن. زخم زدن: جراحتدار کردن. || وامانده کردن. مانده کردن. در تعب انداختن. سلب قدرت از انجام امری از آدمی کردن بر اثر پایان بردن نیروی او. || آزرده کردن. دلتنگ کردن. ملول کردن. ناشاد کردن. ناخشنود کردن.
کلمات همقافیه با «خسته نمودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر