معنی خردمندی
4 بازدید
[ خِ رَ مَ ] (حامص مرکب) رزانت. (زمخشری). حَصافة. (دهار). زیرکی. عقل. هوش. حکمت. هوشیاری. هوشمندی. بصیرت. (ناظم الاطباء). فرزانگی. لُبّ. نُهْیة، بخردی. (یادداشت بخط مؤلف): بنزدیک او شرم و آهستگی است خردمندی و رای و شایستگی است. فردوسی. کنون از خردمندی اردشیر سخن بشنو و یک بیک یاد گیر.فردوسی. ز خشنودی ایزد اندیشه کن خردمندی و راستی پیشه کن.فردوسی. ز پیروزی شاه و مردانگی خردمندی و شرم و فرزانگی.فردوسی. سیاوش از آن کار بد بیگناه خردمندی وی بدانست شاه.فردوسی. چو خواهی که نامت بماند بجای پسر را خرمندی آموز و رای. سعدی (بوستان). با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست صورتی هرگز ندیدم کین همه معنی در اوست. سعدی. بوالعجبی های خیالت ببست چشم خردمندی و فرزانگی. سعدی (طیبات).
کلمات همقافیه با «خردمندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر