معنی خرخره
5 بازدید
[ خِ خِ رَ / رِ ] (اِ) حلق. حلقوم. نای. گلو. قصبةالریه در تداول عوام. (یادداشت بخط مؤلف). - تا خرخره در قرض بودن؛ بسیار قرض داشتن.[ خَ خَ رَ / رِ ] (اِ) شانهٔ اسپ را گویند. (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ خُ خُ رَ ] (اِخ) نام تیره ای است از ایل کلهر به کردستان. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۱۶۲).[ خَ خَ رَ / رِ ] (اِخ) دهی است از دهستان بهمن شیر بخش مرکزی شهرستان آبادان واقع در سه هزارگزی شمال آبادان کنار خاوری رود بهمن شیر. آب و هوای آنجا گرم و جمعیت آن ناحیه پانصد تن و آب این دهکده از رود بهمن شیر و محصول آن خرما می باشد. ساکنان از طایفهٔ دریس اند. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «خرخره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر