معنی خربان
6 بازدید
[ خَ ] (اِ مرکب) صاحب خر. رانندهٔ خر. (ناظم الاطباء). خرچران. نگاهبان خر. خرکچی. (یادداشت بخط مؤلف): چون که با گاو و خرم صحبت فرمایی گر تو دانی که نه گوبان و نه خربانم. ناصرخسرو.[ خَ ](ع اِ) جِ خَرَب. رجوع به خرب در این لغت نامه شود.[ خَ رْ رَ ] (ع ص، اِ) مرد بددل. (از منتهی الارب) (از تاج العروس).[ خَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه. وی از محدثان بود. (از منتهی الارب).[ خَ ] (اِخ) ابن عیسی العجلی. وی برادر ابودلف، جوانی بود دلاور و زورمند فراخ سینه. چون با کوه نشست هنوز به بیست سالگی نرسیده بود، عارض او از لباس ریش برهنه و عاری در کوه متمکن بنشست و هر حملی که از اصفهان می آوردند، می ستد. مدت سه سال راه طعام و خواربار ببست. اهل اصفهان پناه با دعا دادند تا سبب هلاک او آن شد که هارون الرشید کنیزکی را از آن خود که او را دوست می داشت، بمال و حمل اصفهان وعدهٔ بخشش داد. کنیزک گفت: یا امیر وجوهی نقدتر و رایج تر از این باید، چرا که خربان بن عیسی بر مال اصفهان مستولی شده یک درم بهیچ آفریده نمی دهد. هارون روی بهم آورده گره در ابروی انداخت و یحیی بن خالد برمکی را که وزیر حضرت رشیدی بود، دعوت کرد و سوگند خورد که اگر خربان با سرش را حاضر نکنید...». (از ترجمهٔ محاسن اصفهان).[ خَ ] (اِخ) سری بن سهل خربان وی از محدثان است. (یادداشت بخط مؤلف).[ خَ ] (اِخ) قاضی احمدبن اسحاق بن خربان. از محدثانست. (یادداشت بخط مؤلف).
کلمات همقافیه با «خربان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بان» برای سرودن شعر