معنی خرباق
5 بازدید
[ خِ ] (ع ص، اِ) زن دراز و بزرگ. || زن تیزرفتار. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || (مص) ضرط تیز دادن. (از تاج العروس). یقال: جد فلان فی خرباقه؛ جد کرد فلان در تیز دادن. (از ناظم الاطباء). || مصدر دیگر خَربَقَه. است رجوع به خربقه در این لغت نامه شود.[ خَ ] (اِخ) نام مردیست سلمی که بخدمت پیغمبر رسید. در صحیح مسلم آمده است که عمران بن حصین گفت: روزی پیغمبر نماز خود را در رکعت سوم سلام گفت و بمنزل او وارد شد و مردی بنام خرباق در این وقت بخدمت او ایستاد. (از اصابة قسم ۱ ج ۱ ص ۱۰۷).[ خِ ] (اِخ) ابن حبیب سلمی، مکنی به ذوالیدین از صحابیانست و او دلیل مردم حبشه به یوم الفیل بود و از آن وی را ذوالیدین گفتندی که با دو دست کار کردی. (یادداشت بخط مؤلف).
کلمات همقافیه با «خرباق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر