معنی خرابات

معنی واژه خرابات

8 بازدید
[ خَ ] (اِ) شرابخانه. بوزخانه. (از برهان قاطع). میخانه. (شرفنامهٔ منیری) (از غیاث اللغات) (آنندراج) (مأخوذ از زمخشری). میکده : دفتر به دبستان بود و نقل به بازار وین نرد بجایی که خرابات خراب است. منوچهری. میفروش اندر خرابات ایمن است امروز و من پیش محراب اندرم با بیم و با ترس و هرب. ناصرخسرو. نازم به خرابات که اهلش اهل است گر نیک نظر کنی بدش هم سهل است. (منسوب به خیام). منان را خرابات کهف صفاران در آن کهف بهر صفا می گریزم.خاقانی. کو خرابات کهف شیردلان تا سگ آستان نشین باشم.خاقانی. در خراباتی که صاحب درد او جانهای ماست مایی ما نیست گشت و اویی او ناپدید. خاقانی. بانگ برآمد ز خرابات من کی سحر این است مکافات من.نظامی. عشق که در پرده کرامات شد چون بدرآمد به خرابات شد.نظامی. هم از قبله سخن گوید هم از لات همش کعبه خزینه هم خرابات.نظامی. در خرابات خراب عشق تو یک حریف باب دندان کس ندید.عطار. آنچه لایق اردو بود با حرم فرستادند... و چند را به خرابات. (جهانگشای جوینی). و اگر بخرابات رود از برای نماز کردن منسوب شود به خمر خوردن. (گلستان سعدی). ندیدم کسی سرگران از شراب مگر هم خرابات دیدم خراب. سعدی (بوستان). هرکه با مستان نشیند ترک مستوری کند آبروی نیکنامان در خرابات آب جو است. سعدی (طیبات). به خرابات چه حاجت که یکی مست شود که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت. سعدی. من خراباتیم و باده پرست در خرابات مغان بیخود و مست. همام تبریزی. شست و شویی کن و آنگه بخرابات خرام تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده. حافظ. ساقی بیار آبی از چشمهٔ خرابات تا خرقه ها بشوییم از عجب خانقاهی. حافظ. بی پیر مرو تو در خرابات هرچند سکندر زمانی.؟ - پیر خرابات؛ آن پیری که خراباتیان را بر سر است : به فریادم رس ای پیر خرابات به یک جرعه جوانم کن که پیرم.حافظ. - خرابات نشین؛ آنکه در میکده ملازم باشد. مست و جویای باده : با خرابات نشینان ز کرامات ملاف هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد. حافظ. || محل فُسّاق اعم از قحبه خانه و قمارخانه و میخانه. جائی که اراذل و اوباش برای طرب در آن میگذرانند. عشرتکده. (یادداشت بخط مؤلف). طربخانه. (شرفنامهٔ منیری): تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است همواره مرا کوی خرابات مقام است.حافظ.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید