معنی خدب
6 بازدید
[ خَ ] (ع مص) شمشیر زدن و شکافتن پوست و گوشت را نه استخوان. (از منتهی الارب). خدبه؛ شق جلده و لحمه. (معجم الوسیط). شکافتن پوست با گوشت. (تاج المصادر بیهقی). || با دندان بریدن. گوشت و پوست را با دندان از هم باز کردن. || گوشتی را قطعه قطعه کردن. گوشتی را بدون استخوان قطعه کردن. بریدن. || کسی را زدن. بر سر کسی زدن. || گزیدن مار. (از متن اللغة). خدبت الحیة فلاناً، گزید او را مار. (ناظم الاطباء) (از معجم الوسیط) (از تاج المصادر بیهقی) (از المصادر زوزنی). || دروغ گفتن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || بزبان کسی را مجروح کردن. || دوشیدن شیر بسیار. (از متن اللغة). در فرهنگ ناظم الاطباء آمده: قال فی المعیار ان اراد بالحلب المصدر فالخدب مصدر و الفعل کنصروان اراد بالحلب اللبن المحلوب فالخدب اسم.[ خَ دَ ] (ع مص) دراز شدن و وسیع شدن. یقال: خدبت الضربة و الطعنة؛ وسیع شد جای ضربة و طعنه. || وسیع شدن و گشادن خفتان. (از معجم الوسیط). || دراز شدن زمین. || دراز گردیدن. (از معجم الوسیط) (از ناظم الاطباء). || خودسر گردیدن. (از ناظم الاطباء). || احمق شدن. (از معجم الوسیط). || گول شدن. گیج شدن. (از معجم الوسیط) (متن اللغة).[ خَ دَ ] (ع اِمص) درازی. (از متن اللغة) (از ناظم الاطباء). یقال: فی لسانه خدب. || گولی. (ناظم الاطباء). || (اِ) هودج. (متن اللغة).[ خَ دِ ] (ع ص) احمق. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || شتابکار. (از منتهی الارب). || دراز. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || برنده. (از منتهی الارب) (از متن اللغة). منه: سیف خدب؛ ای سیف قاطع.[ خِ دَ ب ب ] (ع ص) مرد پیر و بزرگ. (از ناظم الاطباء) (از معجم الوسیط) (از متن اللغة). || ستبر از شترمرغ و غیر آن. (منتهی الارب) (ازمتن اللغة). شتر قوی و سخت. (از منتهی الارب) (مهذب الاسماء).
کلمات همقافیه با «خدب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دب» برای سرودن شعر