معنی خجل گردیدن
6 بازدید
[ خَ جِ گَ دی دَ ] (مص مرکب) شرمسار شدن. خجل شدن. شرمگین شدن. شرم کردن. سرافکنده شدن. خجلت زده شدن : بسختی بنه، گفتش ای خواجه، دل کس از صبر کردن نگردد خجل. سعدی (بوستان). مه روی بپوشاند خورشید خجل گردد گر پرتو ز وی افتد بر طارم افلاکت.سعدی. چو قاضی بفکرت نویسد بحل نگردد ز دستاربندان خجل. سعدی (بوستان). || کنایه از عهدهٔ امری بیرون نیامدن : هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون بعشق آیم خجل گردم از آن.مولوی.
کلمات همقافیه با «خجل گردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر