معنی حوالة
4 بازدید
[ حَ لَ ] (ع اِ) تمسک و برات و سفته. (ناظم الاطباء). برات که بدائنان دهند. (منتهی الارب) (آنندراج). مشتق است از تحول بمعنی انتقال و در شرع نقل دین و تحول آن است از ذمهٔ محیل به محال علیه. (تعریفات). || کفالت. (منتهی الارب). || مأموریت. || حبس و قید. || امانت اموال. (ناظم الاطباء). || (مص) گردانیدن نهری بسوی نهر دیگر. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || سپردن. و با لفظ کردن مستعمل. (آنندراج). و با شدن پذیرفتن، دادن و کردن صرف شود. ادای وام وامخواه از وام دار خویش خواستن بکتابت یا بقول. (یادداشت مرحوم دهخدا). و در اصطلاح، عقدی را گویند که بموجب آن طلب شخصی از ذمهٔ مدیون بذمهٔ شخص ثالثی منتقل می گردد. مدیون را محیل، طلبکار را محال و شخص ثالث را محال علیه گویند. (از قانون مدنی). - حواله آوردن. - حواله بردن؛ حواله را بکسی دادن. - حواله پذیرفتن؛ حواله قبول کردن. احتیال. (زوزنی): نپذیرد ز کس حوالهٔ رزق که ضماندار رزق یزدان است.خاقانی. - حواله دادن؛ حواله کردن. - حواله شدن؛ منتقل شدن. (ناظم الاطباء). - || معتمد گشتن. - حواله کردن؛ قوت دادن شخص را که مطالبهٔ دین کند. - || بعهده سپردن و سفارش کردن. (ناظم الاطباء): نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عشق چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است.خیام. نظری بکار من کن که ز دست رفت کارم بکسم مکن حواله که بجز تو کس ندارم. عطار. کردم حواله با کرمت عذر خویش را خود به که داند از کرمت اعتذار را. سلمان ساوجی. - || زدن. (ناظم الاطباء). - || شمشیربازی کردن. (ناظم الاطباء). - || قراول رفتن. (ناظم الاطباء). - حواله گاه؛ جای سپردن حواله. (آنندراج): بیرون تر از این حواله گاهی است کانجا بطریق عجز راهی است.نظامی. جز آستان توام در جهان پناهی نیست سرمرا بجز این در حواله گاهی نیست. حافظ. - || مقام تفرج که گرداگرد شهر باشد. (ناظم الاطباء). - امثال: حوالهٔ روی یخ؛ حوالهٔ دروغی. حوالهٔ سر خرمن؛ مسامحه کردن در پرداخت دین. دست بر سرکردن طلبکار.
کلمات همقافیه با «حوالة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لة» برای سرودن شعر