معنی حوالت

معنی حوالت

8 بازدید
[ حَ لَ ] (از ع، اِ) حوالة. سپردن. و با لفظ کردن مستعمل. (آنندراج): زین در کجا رویم که ما را بخاک او و او را بخوان ما که بریزد حوالت است. سعدی. - حوالت کردن؛ سپردن. در تداول،برات دادن : قرآن را یکی خازنی هست کایزد حوالت بدو کرد مر انس و جان را. ناصرخسرو. دین ورز و باخدای حوالت کن بد گفتن از فلانی و بهمانی.ناصرخسرو. مراد ما نصیحت بود و گفتیم حوالت با خدا کردیم و رفتیم.سعدی. وگر طلب کند انعامی از شما حافظ حوالتش بلب یار دل نواز کنید.حافظ. علاج درد دل من بلب حوالت کن که آن مفرح یاقوت در خزانهٔ تست.حافظ. رجوع به حواله و حواله کردن شود. - حوالتگاه؛ جای حواله. آنجا که حواله در آنجا پرداخت میشود. - || حواله گاه. مقام تفرج که گرداگرد شهر باشد. (ناظم الاطباء): زهی دارندهٔ اورنگ شاهی حوالتگاه تأیید الهی.نظامی. صوفی صومعهٔ عالم قدسم لیکن حالیا دیر مغان است حوالتگاهم.حافظ. ج، حوالجات.

کلمات هم‌قافیه با «حوالت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید