معنی حلیم
8 بازدید
[ حَ ] (ع ص) بردبار. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ترجمان عادل بن علی) (مهذب الاسماء). خویشتن دار. ج، حُلَماء، احلام. (از منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) پیه فربهی. || شتر فربه. (از منتهی الارب) (آنندراج). اشتر فربه. || گندم با. هریسه. و آن آشی است معروف. (آنندراج): شوربا چند خوری دست بگندمبا زن که حلیم است برای دل و جان افکار. بسحاق اطعمه. چو ذوق حلیمش بمدرس نشاند کتابی بجز نان و حلوا نخواند. ملاطغرا (از آنندراج). لبش از گفتن و پختن محک بود همه جوش حلیم بی نمک بود. زلالی (از آنندراج). - حلیم پز؛ کسی که پزندهٔ حلیم است. - حلیم پزی؛ شغل و عمل حلیم پز. - || دکان حلیم پز. - امثال: از هول حلیم توی دیگ نیفتی. مگر سر حلیم روغن میری. هم از شوربای قم ماند هم از حلیم کاشان.[ حَ ] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی.
کلمات همقافیه با «حلیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر