معنی حشرجة
6 بازدید
[ حَ رَ جَ ] (ع اِ) یکی حشرج. رجوع به حشرج شود.[ حَ رَ جَ ] (ع مص) خرخر کردن محتضر گاه جان دادن. غرغرهٔ محتضر و تردد نفس او. آمد و شد کردن جان در گلو وقت مرگ و گردیدن آواز در حلق در آن حال. خرخراک مرگی. (مهذب الاسماء). || گردیدن آواز خر در حلق وی.
کلمات همقافیه با «حشرجة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جة» برای سرودن شعر