معنی واژه حسن
14 بازدید
[ حُ ] (ع اِمص) نیکوئی. (ترجمان عادل). نیکوی. نیکی. بهجت. خوبی. جمال. بَهاء. خوبرویی. زیبائی. اورنگ. افژنگ. غبطت. ملاحت. رونق. (ناظم الاطباء). فروغ. نزاکت. لطافت. خوشی. (ناظم الاطباء). درستی. صحت. استواری. نقیض قبح. ج، مَحاسِن برخلاف قیاس. صاحب آنندراج آرد: و بعضی حسن را به تناسب اعضا تفسیر کرده اند و مراد از آن حسن آدمی است در مطلق حسن و الا اطلاق آن بر حسن بهار و حسن گلستان و حسن معاش و حسن معاد و حسن سلوک و حسن قبول و حسن خدمت و حسن سعی و حسن ظن و حسن تدبیر و حسن تردد و حسن طلب و حسن اتفاق و امثال آن نیز صحیح باشد. به هر تقدیر، آتشین، شعله رنگ، تجلی، پرتو، تجلی فرنگ، انور، پرده سوز، جانسوز، عالم سوز، تحیرسوز، حیرت افزا، بلاانگیز، عالم آشوب، عالمگیر، جهانگیر، پرشکوه، بالادست، بی پروا، مقید، بیباک، بیحساب، بیشرم، سنگین دل، سرکش، ستمکار، شوخ، شوخی، جلوه، برق جولان، پریزاد، روزافزون، دلکش، دلجوی، دلاویز، جانفزا، غریب، بی مثال، بی شریک، جاودان جاوید، بی بقا، سبک پرواز، آشنارو، آشنانشناس، جوان، خردسال، حیاطلب، شرم آلود، گلوسوز، خداداد، خداآفرین، ساخته، بسامان، کامل و تمام از صفات آن است. و عروس، برق و شعله از تشبیهات آن است. (آنندراج): کمال حُسن تدبیرش چنان آراست عالم را که تا دور ابد باقی برو حسن و ثنا ماند.(؟) چراجوی در حسن او گشته حیران سخنگوی در وصف او مانده مضطر. ناصرخسرو. گرحسن تو بر فلک زند خرگاهی از هر برجی جدا بتابد ماهی. (از کلیله و دمنه). ... و آنرا ثبات عزم و حسن قصد نام نکند. (کلیله و دمنه). و اول شرطی طالبان این کتاب را حسن قرائت است. (کلیله و دمنه). مشو در خط ز خط کانهم ز حسن است دغا چون چابک آید هم ز نرد است. عمادی شهریاری. حسن تو خیال برنتابد عشق تو زوال برنتابد.خاقانی. آواز حسنت ای جان هفت آسمان بگیرد سلطان عشقت ای بت هر دو جهان بگیرد. خاقانی. دوستی داشتم بری که بحسن رخ او خط نغز دلبر داشت.خاقانی. بعدل و احسان و امن و امان بیمن کفالت و حسن ایالت شمس شمس المعالی آراسته گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۳). معترف شدند که مثل آن جامها در حسن صنعت و تلطف تفویف ندیده بودند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۷۵). رونق بازار حسنش شکسته. سعدی (گلستان). وصفی چنان که در خور حسنش نمیرود آشفته حال را نبود معتبر سخن. شرم آیدم همی که قمر خوانمت به حسن هرگز شنیده ای ز دهان قمر سخن.سعدی. چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت که یکدم از تو نظر برنمیتوان انداخت. سعدی. بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس حد همین است سخندانی و زیبائی را. سعدی. شهری متحدثان حسنت الا متحیران خاموش.سعدی. حسن رخ ویس از رامین بپرس.خواجو. آنچه میگویند آن بهتر ز حسن یار ما این دارد و آن نیز هم.حافظ. هر کجا قدرت است قادر هست بی شرابی کجا توان شد مست هرکجا حسن بیش غوغا بیش چون بدین جا رسی مرو زآن پیش.اوحدی. - آب حسن؛ رونق و جلوهٔ زیبایی : بکر طبعش نقاب هندی داشت کاب حسن از نقاب میچکدش.خاقانی. - باغ حسن؛ جهان حسن : ای باغ حسن چون تو نهالی نیافته روی زمین بحسن توخالی نیافته.سعدی. در باغ حسن خوشتر از ایشان درخت نیست مرغان دل بدین هوس از بر پریده اند. سعدی (بدایع). - توانگر حسن؛ بسیار بهره مند از زیبائی. غنی از حسن : تو ای توانگر حسن از غنای درویشان خبر نداری اگر خسته اند و گر ریشند. سعدی. - چشمهٔ حسن؛ منبع حسن. مرکز حسن : ما را بصر ز چشمهٔ حسن تو خورده آب آن آب نوش زهر شده تا گریسته.خاقانی. - حدیث حسن؛ گفتگوی حسن : ز حدیث حسن لیلی بگذشت شوق مجنون اگر این صفت بدانی دگر آن سمر نخوانی. سعدی. - حسن آداب؛ خوش اخلاقی. - حسن ابتدا. رجوع به این کلمه شود. - حسن اتفاق؛ پیش آمد خوب. - حسن اثر؛ اثر نیکو بخشیدن. - حسن اختیار؛ خوش پسندی. - حسن اخلاق؛ خوش خلقی. - حسن ادب؛ خوش خلقی. - حسن اعتقاد؛ نیک اعتقاد بودن. - حسن اعمال؛ خوش رفتاری. - حسن اقبال؛ پسندیدن. - حسن اطوار؛ خوش رفتاری. - حسن المواسات؛ نیکو بودن با یاران. - حسن انتخاب؛ نیکو انتخاب کردن و برگزیدن. - حسن انتها. رجوع به کلمهٔ حسن ابتدا شود. - حسن بصیرت؛ نیک اندیشی. درست فکر کردن. - حسن بلاغت؛ بلیغ بودن. - حسن بیان؛ خوش بیانی. - حسن بی نظیر؛ زیبائی بی مانند. - حسن پرست؛ دوست دار حسن. - حسن تأثیر؛ نیکو اثر کردن. - حسن تأویل؛ تفسیر نیکو. - حسن تخلص؛ درست به پایان رسانیدن. رجوع به کلمهٔ حسن ابتدا شود. - حسن تدبیر؛ نیکوتدبیری. زیرکی. - حسن تربیت؛ خوش تربیتی. - حسن تشخیص؛ درست فهمیدن. - حسن تصادف؛ اتفاق نیکو. - حسن تعبیر؛ خوش بیانی. - حسن تعلیل؛ درست توضیح دادن علت. (اصطلاح بدیعی). - حسن تفاهم؛ خوب فهمیدن و فهماندن. مقابل سوء تفاهم. - حسن تقاضا؛ درست و به وقت تقاضا کردن. حسن طلب. - حسن تلقی؛ نیکو برگرفتن. - حسن جریان؛ درست بکار افتادن. - حسن جوار؛ نیکو جواری. خوش همسایگی : اوست عیسی و من حواری او که حیاتم دهد به حسن جوار.خاقانی. - حسن تلوین؛ خوش آب و رنگ کردن : از حسن تلوین و تزئین بجائی برسانیدند که هرکس که میدید انگشت تعجب در دندان میگرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۲۲). - حسن حال؛ حال نیکو داشتن. - || و در اصطلاح علم الرجال خوش عقیدت بودن راوی حدیث. - حسن حراست؛ درست حراست کردن. - حسن خاتمت؛ عاقبت بخیری. - حسن ختام؛ عاقبت بخیری. - حسن خدمت؛ خوش خدمتی. - حسن خط؛ خوش خطی. خوشنویسی. - حسن خطاب؛ فصاحت. زبان آوری. - حسن خلق؛ خوش خلقی : به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را.حافظ. - حسن خوی؛ حسن خلق. - حسن درایت؛ خوب درک کردن. - حسن رأی؛ نیک اندیشی. - حسن رفتار؛ ادب. - حسن روابط؛ خوش رفتاری. - حسن سریرت؛ نیکوسرشتی. خوش باطنی. - حسن سلوک؛ خوش رفتاری. - حسن سیرت؛ خوش باطنی : بلکه بر حسن سیرت خویش گواهی همی دادند. (گلستان). - حسن سیاست؛ حسن تدبیر. - حسن شناس؛ زیبائی شناس. اهل ذوق. - حسن شهرت؛ نکونامی. خوشنامی. - حسن ضبط (صفت کاتب و صفت لُغوی)؛ کسی که کمتر دچار اشتباه گردد. - حسن سابقه؛ خوش پیشینه بودن. - حسن طاعت؛ خوش خدمتی. - حسن طالع؛ خوش طالعی. - حسن طلب؛ حسن تقاضا در قصیده. در اصطلاح بدیع، آن است که چیزی را از کسی چنان به لطف و ظرافت بخواهند که قبح طلب و ذُلّ سؤال محسوس نشود و آن را ادب سؤال نیز گویند، چنانکه حافظ گوید: رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید. - حسن طویت؛ خوش ذاتی. حسن نیت داشتن. - حسن طینت؛ خوش ذاتی. - حسن ظاهر؛ خوبی ظاهر. - حسن ظن؛ خوش گمانی. - حسن عاریتی؛ نیکویی که ذاتی نباشد. آرایش به سرمه و خال مصنوعی. یعنی آن خال که از وسمه بر روی عروس نهند. و هر آرایشی که غیر حُسن ذاتی باشد. (از شرفنامهٔ منیری) (برهان قاطع). - حسن عاقبت؛ نیکی پایان کار. - حسن عقیدت؛ نیک اندیشی. - حسن عمل؛ خوش کرداری. - حسن عهد؛ وفاداری. نیکویی عهد و پیمان. - حسن قبول؛ خوش افتی در پسند. - حسن قیافه؛ خوش قیافگی. - حسن قیام؛ درست انجام دادن کاری : از حسن قیام بقضای حقوق انعام و اکرام که دربارهٔ او فرموده بود توقع کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۱). - حسن کفایت؛ کاردانی و لیاقت کامل. - حسن گفتار؛ زیبایی و ملاحت سخن. - حسن مآب؛ عاقبت نیکو. - حسن محضر؛ نیکومجلس بودن. - حسن مواظبت؛ حسن حراست. - حسن مشرب؛ خوشخویی. خوش طبعی. حسن معاشرت : دلم گم شد از حسن خوش مشربش وزین جشن شربت خوران لبش. وحید (از آنندراج). - حسن مطلع. رجوع به این کلمه شود. - حسن مطلق؛ نیکویی خدای تعالی که بی زوالست. - حسن معاشرت؛ خوش رفتاری : در حسن معاشرت و آداب محاورت. (گلستان). - حسن معامله؛ نیکوی در داد و ستد. - حسن مقال؛ نیک گفتاری. - حسن مقید؛ زیبائی که گاه باشد و گاه نباشد و همیشه محدود باشد. - حسن نیت؛ مقابل سوء نیت. - حسن یوسفی؛ زیبائی فوق العاده. - جهان حسن؛ دنیای حسن : جهان از فتنه آبستن شد آن روز که مادر در جهان حسن زادت.خاقانی. - خلیفهٔ حسن؛ پادشاه حسن. خوبی محض. یک پارچه نیکویی : عارض او خلیفهٔ حسن است از پی آن سیاه میپوشد.خاقانی. - خورشید حسن؛ زیبائی خورشیدمانند: با تو خورشید حسن چون سایه میدود پیش و پس چنانکه توئی.خاقانی. - دارالخلافهٔ حسن؛ مرکز حسن : تا نهادی حسن را دارالخلافه زیر زلف هست دارالملک فتنه در سر مژگان تو. خاقانی. - رقم حسن؛ نقش حسن : تا رقم حسن تو زد آسمان نامزد عشق تو آمد جهان.خاقانی. - شبرنگ حسن؛ مرکب حسن : ابرش خورشید را ناخنه آمد ز رشک تا تو به شبرنگ حسن تاخته ای در جهان. خاقانی. - شحنهٔ حسن؛ مأمور حسن. مَلکِ زیبائی. رب النوع حسن : پروانهٔ وصل او سر و زر خواهد بدهم آن شحنهٔ حسن ارچه سر و زر نپذیرد. خاقانی. - صحیفهٔ حسن؛ جهان حسن : ای آنکه در صحیفهٔ حسن آیتی شدی گوئی کز ایزد آمده و در شأن کیستی. خاقانی.[ حُ ] (ع مص) خوب شدن. (ترجمان عادل). نیکو گردیدن. صاحب جمال گشتن. نیکو شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی).[ حَ سَ ] (ع ص) نعت مذکر از حُسن. حَسین. حُسان. حُسّان. حاسِن. حَسنان. خوب. نیکو. نیک. خوبروی. خوش. صاحب جمال : شعر او چون طبع او هم بی تکلف هم بدیع طبع او چون شعر او هم با ملاحت هم حسن. منوچهری. تو بزرگی و نیکنامی و عز به سخا یافتی و خلق حسن.فرخی. از صحبت دوستی برنجم کاخلاق بدم حسن نماید.سعدی (گلستان). نزدیک من آنست که هر جرم و خطائی کز صاحب وجه حسن آید حسن است آن. سعدی. || هر فعلی که فاعل را در کردن حرجی نباشد، آن را حسن خوانند و الا قبیح. (نفائس الفنون در علم اصول). سیی ء. رجوع به نجیب شود. ج، حِسان.[ حَ سَ ] (ع اِ) (حدیث...) در اصطلاح علم درایت نوعی از احادیث به این لقب شناخته شود. آملی گوید: و حسن آن است که در اسناد آن تهمتی نباشد، و شاذ نبود... و بعضی از متأخران گفتند: حسن آن است که در او ضعفی غیرمحتمل نباشد. و صلاحیت آن داشته باشد که بدو عمل کنند. و به اتفاق همه حدیث حسن حجت است، همچون حدیث صحیح، و اگرچه دون اوست در قوت. (نفایس الفنون قسم اول ص ۱۲۸). تهانوی آرد: بفتح حاء حطی و سین. معانی آن با معانی لفظ حسن یکی است و هر دو از یک ماده اند. اما محدثان در تفسیر آن اختلاف کرده اند. خطایی گفته که حسن حدیثی را گویند که مخرج آن شناخته و رجال آن مشهور باشند. و مراد از مخرج، موضعی است که حدیث از آنجا خارج شده باشد. مانند آنکه بدانند راوی در شام یا در جزیرةالعرب و یا در مکه و یا در کوفه و امثال آن بوده و حدیث هم از روایت راویی باشد که به روایت اهل شهر خود مشهور و معروف باشد. مانند قتاده در بصریها. چه حدیث بصریان وقتی از قتاده روایت شده باشد، مخرج آن معلوم خواهد بود. بخلاف حدیثی که از غیر بصریان روایت شود. و این قید کنایت از پیوستگی سند است زیرا حدیث مرسل و منقطع و معضل بواسطهٔ نامعروف بودن رجال و روایت آن مخرج ناشناس است و مراد از شهرت هم شهرت به عدالت و ضبط میباشد. ابن دقیق العبد گوید: در عبارت خطابی چندان ملاحظه اختصار نشده است. و نیز صحیح آن حدیثی باشد که مخرج آن شناخته شده باشد، پس حدیث صحیح هم در تعریف حدیث حسن داخل شد. و گفته شده است که مراد شهرت رجال حدیث است به عدالت و ضبط، پس معلوم می شود حدیث حسن دون حدیث صحیح است. ابن الجوزی گوید: حدیث حسن آن است که در آن ضعف قریب و محتمل باشد. ابن دقیق العبد بر این تعریف اعتراض کرده و گفته است: این تعریف مضبوط نیست تا بتوان بوسیله آن اندازهٔ محتمل را از غیر آن تمیز داد. چون این وصف مضطرب است و تعریفی را که ممیز حقیقت باشد، نمیتوان به دست آورد. ترمذی گوید: حسن حدیثی است که در اسناد آن راوی متهم به کذب نبوده و شاذ نباشد. و حدیث حسن آن است که بعضی از راویان در حافظه اش ایرادی باشد یا بغلط و خطا غیرفاحش او را وصف کرده باشند. یا مردی ناشناس بوده و در او جرح و تعدیلی نقل نشده باشد. یا نقل شده ولی ترجیح یکی بر دیگری داده نشده باشد. و این تعریف شامل صحیح نیز میگردد چه بیشتر قیود و شرطهای آنرا دارد و نیز بر این قول ترمذی که گفته متهم نباشد، مرادش آن بوده که راوی تا حدی در عدالت معروف و معتمدعلیه باشد، دربارهٔ او تهمت کذب گفته نشده باشد. بخلاف حدیث صحیح که در آن این قید فقط کافی نیست بلکه قید ضبط از قیود لازمهٔ آن است. و نیز گفته شده است که ترمذی در بعضی از احادیث میگوید: حسن و در پاره ای دیگر میگوید: حسن صحیح. و در جایی گوید: حسن غریب و در محلی گوید: صحیح غریب. و در پاره ای از موارد هم گوید: حسن صحیح غریب. و حال آنکه تعریف او را در مورد اول میتوان شامل دانست و بس و در خلاصةالخلاصه گوید: حدیث حسن حدیثی باشد که آن را شخصی نزدیک بثقه با سندی پیوسته روایت کرده باشد یا شخص ثقه ای او را روایت کرده باشد به سندی ناپیوسته (بریده). و هر دو با غیر این سند نیز روایت شده باشند و از شذوذ سالم باشد. و معلول نباشد. پس حدیث صحیح از نوع اول بجمله (نزدیک به ثقه) و از نوع دوم بجملهٔ (ناپیوسته) خارج شد. زیرا در حدیث صحیح ثبوت وثوق و پیوستگی اسناد شرط است. و حدیث حسن از حیث حجت بودن مانند حدیث صحیح است جز آنکه دون پایهٔ آن است زیرا شرائط صحیح در حسن هم معتبر است جز آنکه عدالت در صحیح واجب است که ظاهر باشد. و استواری اسناد آن نیز کامل بود. و این شرط در حدیث حسن نیست. و اما اگر از وجه دیگری روایت شده باشد پس در قوت بپایهٔ صحیح میرسد... در شرح نخبه و شرح آن شرح میگوید: خبر واحد به نقل راوی عدل خفیف الضبط متصل السند غیرمعلل و لاشاذ «حدیث حسن بالذات» خوانده شود. اما حسن به سبب خارجی که حسن لغیره نیز خوانده میشود، آن حدیثی باشد که حسن آن به سبب اعتضاد است، مانند حدیث راوی مجهول وقتیکه طرق روایت او متعدد باشد. و همچنین است هر حدیثی که ضعف آن بواسطهٔ سوء حفظ راوی باشد، مانند عاصم بن عبداللََّه العدوی که با صدق او در روایت چون حافظهٔ خوبی نداشت و کثیرالوهم و فاحش الخطاء بود، بنحوی که ائمهٔ حدیث او را تضعیف کردند، و اگر چنین کسی را پیروی کرده باشند، حدیث او بپایهٔ حدیث حسن ارتقاء یابد. و مراد به خفیف الضبط در تعریف حسن بالذات آن است که راوی از درجهٔ حافظ ضابط اندکی متأخرتر باشد و به درجه تأخر فاحش نرسد. و بدرجهٔ راوی ضعیف فاحش الخطا هم نرسیده باشد... و حسن بالذات در احتجاج مانند صحیح به کار رود. و از این رو طایفه ای از ارباب حدیث حسن را داخل در صحیح ساخته و هر دو را یکی شمرده اند، هرچند که حسن در قوت دون صحیح است. و ظاهراً این قول دلالت میکند بر اینکه اطلاق حسن بر حسن بالذات و بر حسن لغیره به طریق اشتراک لفظی است (فائده): اگر گفته شود این حدیث حسن الاسناد یا صحیح الاسناد میباشد غیر از آن است که بگویند این حدیث حسن است یا صحیح. زیرا گاه شود که حدیثی صحیح یا حسن الاسناد باشد، از نقطه نظر پیوستگی آن سند، یا وثوق راویان و ضبط آنان. لیکن متن حدیث صحیح و حسن نباشد، بواسطهٔ شذوذ یا علتی دیگر. اما قول ارباب فن وقتی که میگویند حسن صحیح، پس برای تردیدی است که مجتهد در ناقل حدیث دارد. یعنی نزد برخی این حدیث حسن باشد به اعتبار وصفش، و نزد قومی دیگر صحیح باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون). رجوع به حدیث شود.[ حَ سَ ] (ع اِ) درختی است خوش نما. (اقرب الموارد). || استخوانی نزدیک آرنج. کنارهٔ استخوان ساق دست از سوی انگشت بزرگ. (مهذب الاسماء). کرانهٔ استخوان آرنج. (اقرب الموارد). || پشتهٔ بلند. (اقرب الموارد).[ حُ سَ ] (ع ص، اِ) جِ حَسنََی، خوبان.[ حِ سَ ] (ع اِ) جِ حسنه. کرانه های برآمده از کوه.[ حَ سَ ] (اِخ) کوهی است. || جائی است در بلاد ضبه. || دیهی به یمامه است. || جای استواری است در اندلس. حصنی است به اندلس.[ حَ سَ ] (اِخ) قبیله ای است. بطنی است از طی.[ حُ ] (اِخ) نام ام ولد امام احمد است.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن آق بقابن ایلکان، پدر شیخ اویس و ملقب به حسن بزرگ یا کبیر بود. رجوع به حسن بزرگ شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن آقامیر قزوینی موسوی، نام وی محمدحسن بن محمدباقر و از اولاد صاحب ضوابط است و در کربلا به سال ۱۲۹۶ هـ . ق. متولد شده است. او راست: اصول الفقه. (ذریعه ج ۲ ص ۴ و ج ۳ ص ۷۹ و ج ۴ ص ۴۱۲ و ۳۷۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن برهان الدین. رجوع به جبرتی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن بکر بعلبکی. مکنی به ابوعلی شاگرد ابن الشحنه بود. (الدررالکامنة ج ۲ ص ۹).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن حسین علی بن خالدبن راشدبن زولاقا. مورخ مصری (۳۰۶ -۳۸۷ هـ . ق.). او راست: «اخبار سیبویه» و ده کتاب دیگر او در هدیةالعارفین (ج ۱ ص ۲۷۳) یاد شده است. و رجوع به الاعلام زرکلی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبداللََّه. رجوع به حسن دمشقی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن علی بن برهون. رجوع به حسن فارقی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن علی بن عبدالعالی کرکی میسی.احوالش در امل الامل و نجوم السماء ص ۱۱۸ و ذریعه ج ۲ ص ۳۰۵ آمده است.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن غیاث الدین چشتی. رجوع به حسن لکهنوی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع به حسن أبح شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بحرالعلوم طباطبائی نجفی. درگذشتهٔ نهم جمادی الاول ۱۲۵۵ هـ . ق. او راست: التاریخ المنظوم که در آن تواریخ وفیات علمای شیعه را سروده است. (ذریعه ج ۳ ص ۲۸۹).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابوالاحوص. رجوع به حسن بن عبدالعزیز شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابوبکربن اشمدبن بدرالدین. رجوع به حسن مقدسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابوبکربن احمد فارقانی طباخ. در ۶۸۰ هـ . ق. بزاد و در ۷۶۱ هـ . ق. درگذشت. محدث بود و ابن رافع نامش را حسین نوشته است. (در رالکامنة ج ۲ ص ۱۴ -۱۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابوالحسن دیلمی. رجوع به دیلمی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابوالحسن الفرات. رجوع به حسن بن الفرات شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابی حصینة. رجوع به حسن بن عبداللََّه بن احمدبن عبدالجبار شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابوحمزهٔ حسینی. او راست: التفهیم. (ذریعه ج ۴ ص ۳۶۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابی صفرة. رجوع به حسن بن حسین بن عبداللََّه بود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابی طالب یوسفی ملقب به عزالدین. او راست: شرح مختصر نافع بنام کشف الرموز. (قصص العلماء تنکابنی ص ۳۰۸). و شاید همو باشد که در ذریعه وفات او را در کازرون به سال ۱۱۶۸ هـ . ق. نوشته و «اصحاب الاجماع» را از تألیفات او شمرده است. (ذریعه ج ۲ ص ۱۱۹).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابوعمرو شرابی. رجوع به ابوالحسن و تجارب الامم ج ۲ ص ۳۴۰ و الاوراق صولی صص ۱۴۹ -۲۳۵ شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابوعلی محمدبن عبدالرزاق. قاری است. (از تاریخ بیهقی ۱۶۳).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابوالقاسم کاشانی. متولد ۱۳۰۳ هـ . ق. او راست: احکام الجمعه و احکام الشریعة و جز آن. (ذریعه ج ۱ ص ۲۹۶ و ج ۲ ص ۲۴۴ و ج ۴ ص ۶۳).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابوالقاسم کاشانی بن عبدالحکیم (۱۲۷۵ -۱۳۵۱ هـ . ق.). او راست: جواب الکتاب الوارد من حیدرآباد. (ذریعه ج ۵ ص ۱۸۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابوالقاسم بغدادی حلبی واعظ. در ربیع الاول ۷۳۱ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۳۳).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابوالمجدبن علی آدمی حموی. از احمدبن ادریس حدیث شنید و برهان الدین حلبی از وی. (دررالکامنة ج ۲ ص ۳۳).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ابی هریرة. رجوع به حسن بن حسین بن ابی هریره شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم. رجوع به حسن باشعیب شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن ابوبکر. در ۷۶۰ هـ . ق. قاضی حاجیان شد و در ۷۶۲ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن الیاس صوفی. بدر نابلسی قطعه شعر او را که در شوال ۷۵۳ هـ . ق. سروده است، نقل کرده است. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن انوشیروان رازی حنفی. متولد در آق سرا در ۶۳۱ هـ . ق. وی ۲۰ سال قاضی ملطیه بود و به دمشق آمد، و در جنگ غازان با صلیبیان گم شد. گویند به اسیری به فرنگ برده شد و در ۷۳۵ هـ . ق. خبر زندگی او در فرنگ و قبرس به پسرش جلال الدین رسید و بعد تکذیب شد. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبداللََّه مقدسی. برادر عبداللََّه بن احمد بود و از سلیمان بن حمزه حدیث کرد. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن زعفرانی. رجوع به حسن داماد شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن زفر اربلی حکیم. محدث بود اما دین سالم نداشت و متفلسف و صوفی بود و در ۷۲۶ هـ . ق. درگذشت. داستانی از ارث او که از پدرش برده بود، در دررالکامنة (ج ۲ ص ۱۱) آمده است.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن زیدبن عیسی. رجوع به حسن استخری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن صالح همدانی. رجوع به حسن سبیعی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) (محمد...) ابن احمدبن عبدالحسین، پسر صاحب الجواهر. وی در نجف به سال ۱۲۳۵ هـ . ق. درگذشت. او راست: ارجوزه در کلام و ارجوزه ای دیگر در اصول فقه. (ذریعه ج ۱ ص ۴۹۳ و ج ۵ ص ۲۷۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبدالغفار. رجوع به حسن فارسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبداللََّه. مکنی به ابوعلی حنبلی معروف به ابن البناء (۳۹۶ -۴۷۱ هـ . ق.). او راست: «الخصال و الاقسام» و پنج کتاب دیگر او در هدیةالعارفین (ج ۱ ص ۲۷۶) یاد شده است.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبداللََّه بغدادی نحوی محدث. دارقطنی از وی روایت دارد و در ۳۶۰ هـ . ق. درگذشته است. او راست: «غیث التصریف» و «الالف واللام» و «الترجمان» در نحو. (هدیةالعارفین ج ۱ ص ۲۷۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن عطاءبن حسن اذرعی حنفی، قاضی دمشق بود. در حلب ۶۲۴ هـ . ق. بزاد، و در رمضان ۷۰۹ هـ . ق. درگذشت. در قصر حجاج گواهی میداد. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن علی عطار. رجوع به حسن همدانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن قاسم محمدی علوی شریف نقیب. مکنی به ابومحمد استاد نجاشی است و از فرزندان محمد حنفیه بوده است. (ذریعه ج ۷ ص ۱۶۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن لیث. در شیراز حافظ و مکنی به ابوعلی بود و علی بن شجاع از وی حدیث دارد. (از تاریخ بیهقی ص ۲۰۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن ابراهیم حنفی معروف به ابن عربشاه دمشقی درگذشتهٔ ۹۰۰ هـ . ق. او راست: ایضاح الظلم. (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۸۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن جکینا، شاعر خلیع بغدادی. درگذشتهٔ ۵۲۸ هـ . ق. (الاعلام زرکلی ص ۲۲۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن عبدالرحمان حسینی. متولد ۶۹۶ هـ . ق. و درگذشتهٔ ۷۴۳ هـ . ق. (دررالکامنه ج ۲ ص ۱۲، از ابن رافع و صغدی).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن عبدالرحمان قیسی شافعی. او راست: شرح عمدة. وی با روافض دشمنی سخت داشت و طفیل امیر مدینه از وی ناخشنود بود و در ۷۵۰ هـ . ق. به حج رفت و به قاهره ساکن گشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن علی. رجوع به حسن یمنی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن موسی بن قاسم بن الصلت قرشی. علی بن احمد کردی در بغداد از وی حدیث کرده است. (از تاریخ بیهقی ص ۱۹۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن هاشم. رجوع به حسن عجلی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد اعرابی. رجوع به حسن غندجانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن قاسم. رجوع به حسن سمرقندی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد طبری. رجوع به حسن جلابی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن مظفر خطیری. در ۶۴۰ هـ . ق. در هند متولد شد و به دمشق آمده به خانقاه خاتون با صوفیان بود. و در ۷۲۴ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۳).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن هبةاللََّه مجدالدین. مکنی به ابومحمد حلبی فرضی حنفی است که در حلب به سال ۶۵۷ هـ . ق. کشته شد. او راست: «فرائض سجاوندی». (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۸۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن هلال صرخدی. پدرش به ابن هبل معروفست. او در ۶۸۳ هـ . ق. متولد و در ۷۷۹ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۳).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن یعقوب بن یوسف بن داود. مکنی به ابومحمد همدانی معروف به ابن الحائک و درگذشتهٔ ۳۳۴ هـ . ق. او راست: «الاکلیل فی انساب حمیر» در ده جلد، «دیوان شعر» در شش جلد و «زیج الهمدانی» و «سرائر الحکمة» و «صفة جزیرةالعرب» و «القصیدة الدامغة» و «الیعسوب» در تیراندازی و نیزه و نبال و «المسالک و الممالک». (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۶۹) (ذریعه ج ۲ ص ۲۸۰ و ۵۱۸ و ج ۷ ص ۱۲۸ و ج ۹ ص ۲۳۹ از بغیةالوعاة).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمد اخباری. رجوع به حسن یوسف شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمد اصفهانی، معروف به جلال نقاش. رجوع به حسن نقاش شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمد بلخی. رجوع به عنصری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمد جنابی (گناوه ای). رجوع به حسن قرمطی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمد شجری از وزرای دربار الراضی باللََّه عباسی بود و در خانهٔ علی بن هارون بن علان یهودی جهبذ بر قرن الصراة سکونت داشت و چنان مردم و همسایگان را آزرده بود که چون ابومحمدبن جعفر حاکم بغداد شد و احمدبن شجری را بگرفت، مردم ریختند و خانهٔ او را آتش زدند. چند روز میسوخت و تهمت وی آن بود که میخواهد عبداللََّه پسر الراضی باللََّه را به خلافت بنشاند. (الاوراق صولی ص ۲۰۴).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمد کاشی. درگذشته در مشهد به سال ۱۳۴۲ هـ . ق. حاشیه بر قوانین دارد. (ذریعه ج ۱ ص ۱۶۸ و ج ۶ ص ۱۷۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمد کوخمیثنی. رجوع به حسن کوخمیثنی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمد مادرانی. یکی از کتّاب دیوان آل بویه در دربار بغداد بود. رجوع به اخبار الراضی ص ۲۵۷ شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمد مهلبی. رجوع به حسن مهلبی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمد نحوی. رجوع به حسن بغدادی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن احمد هداجی مغربی. رجوع به حسن دراوی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ادریس. رجوع به حسن حمزی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ارتنابن حسن بن نوین، از حکام روم بود. وی بسیار خوش منظر و زیباروی بود و دختر صالح صاحب ماردین به زنی گرفت و دخول ناکرده درگذشت و این در سیواس به سال ۷۴۸ هـ . ق. بود. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۴).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن شرفشاه. رجوع به فردوسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن اسحاق. رجوع به حسن یمنی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن مهدی بن احمد. رجوع به حسن صنعائی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن نبیل. رجوع به حسن نیشابوری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن اسدبن حسن نحوی. رجوع به حسن فارقی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن اسدبن حسن. رجوع به حسن مغارفی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن اسداللََّه تولمی رشتی، از معاصرین است و او راست: شرح تشریح الافلاک. (ذریعه ج ۴ ص ۱۸۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن اسماعیل حسینی قمی حائری. او راست: التحفة الحسینیة که در ۱۳۰۴ هـ . ق. نگاشته و شرح تبصره و جز آن. (ذریعه ج ۳ ص ۴۲۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن اسماعیل. رجوع به حسن قونوی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن اشناس از روات است. رجوع به حسن بن محمدبن اسماعیل شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن امان اللََّه دهلوی. رجوع به حسن عظیم آبادی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ام قاسم. رجوع به حسن بن قاسم بن عبداللََّه شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن امین الدولة. رجوع به حسن بن احمدبن هبةاللََّه حلبی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ایوب. از اصحاب امام کاظم. او راست: کتاب الحدیث. (ذریعه ج ۲ ص ۱۴۶) (ج ۶ ص ۳۲۰، از فهرست شیخ طوسی).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ایوب قرطبی. رجوع به حسن حداد شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن باقربن احمد تبریزی. درگذشتهٔ ۱۳۳۷ هـ . ق. رجوع به حسن مجتهد شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن باقربن عبدالرحیم شریف. رجوع به حسن صاحب جواهر شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن باقر قره باغی، شاگرد شیخ مرتضی انصاری. او راست: التسامح فی ادلة السنن که در ۱۲۶۰ هـ . ق. پایان یافته است. (ذریعه ج ۴ ص ۱۷۳).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن بناء بغدادی. رجوع به حسن بن احمدبن عبداللََّه شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن بابویه دیلمی. رجوع به رکن الدولهٔ دیلمی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن بهرام جنابی (گناوه ای) قرمطی. رجوع به ابوسعید جنابی و حسن قرمطی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ترکی عزیزی. مکنی به ابوالمجد، شاگرد شیخ علی کرکی است. (ذریعه ج ۱ ص ۲۱۳ از ریاض العلماء).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن تیمورتاش. رجوع به حسن چوپانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ثوبان هوزنی مصری، مکنی به ابوثوبان. از عکرمه روایت دارد و لیث از وی و به سال ۱۴۵ هـ . ق. درگذشت. (حسن المحاضرة ج ۱ ص ۱۲۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن جعفربن عبدالصمد. رجوع به حسن عباسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن جعفربن فخرالدین اعرجی حسینی موسوی عاملی کرکی. ملقب به بدرالدین، درگذشتهٔ ۹۳۳ هـ . ق. او راست: «المحجة البیضاء» و «العمدة» در فقه شیعه. (روضات الجنات ج ۲ ص ۱۳) (اعلام زرکلی ص ۲۲۳).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن جعفربن علی بن محمدرضابن علی اکبربن عبداللََّه جزائری موسوی شوشتری، درگذشتهٔ ۱۳۲۳ هـ . ق. او راست: تحفة الاحیاء. (ذریعه ج ۳ ص ۴۰۸ و ج ۷ ص ۱۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن جعفربن محمد موسوی. رجوع به حسن طالبی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن جعفر شریعتمدار. رجوع به حسن شریعتمدار شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن جعفر کاشف الغطاء. رجوع به حسن کاشف الغطاء شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن جکینا. رجوع به حسن بن احمدبن محمدبن جکینا شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن جهم بن بکیربن اعین شیبانی، از اصحاب کاظم. او راست: کتاب الحدیث که حسن بن علی فضال درگذشتهٔ ۲۲۴ هـ . ق. آن را روایت کرده است. (ذریعه ج ۶ ص ۳۲۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حائک. رجوع به حسن بن احمدبن یعقوب شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسن. رجوع به حسن سانزواری و حسن مشهدی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسن بن حسن. رجوع به حسن شرنبلالی و حسن مثلث شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسن بن عبداللََّه. رجوع به حسن عینی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسن بن علی بن ابی طالب. رجوع به حسن مثنی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسن بن هشیم. رجوع به ابوعلی بن هشیم، و نیز به ابن هشیم شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسن مثنی. رجوع به حسن مثنی و حسن مثلث شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسن مشهدی و رجوع به حسن مشهدی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن ابی علی بن جبرئیل انصاری. از شهاب سهروردی اجازه دارد. در رمضان ۶۳۰ هـ . ق. متولد شد و در شوال ۷۰۷ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن ابی هریرهٔ بغدادی قاضی شافعی. درگذشتهٔ ۳۴۵ هـ . ق. او راست: «شرح مختصر مزنی» در فروع و «المسائل». (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۶۹) (اعلام زرکلی ص ۳۳۴).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن تاج الدین یزدی، معروف به ابن شهاب. او راست: «جامع التواریخ» که بنام سلطان محمد بای سنقربن شاهرخ بن تیمور تألیف کرده و در محرم ۸۵۵ هـ . ق. به پایان رسانیده است. و نسخهٔ آن در کتابخانهٔ ملی تهران است. (ذریعه ج ۵ ص ۴۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن حمکان بن جعفر خطیب دینارآبادی. مکنی به ابوعلی همدانی شافعی، درگذشتهٔ ۴۰۵ هـ . ق. او راست: «الواضح النفیس» در مناقب امام شافعی. (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۷۴).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن حسن جحدری کندی. از صادق روایت دارد. او راست: کتاب الحدیث. (ذریعه ج ۶ ص ۳۲۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن حسن. رجوع به حسن مراغی و حسن سرابشنوی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن سام. رجوع به حسن شنسب شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن عارف. رجوع به حسن طویرانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن عبدالمطلب. رجوع به حسن سرورودی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن عبداللََّه بن عبدالرحمان عتکی. رجوع به حسن سکری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن عبید. رجوع به حسن بشکری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن عبداللََّه. رجوع به حسن بطاینی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن مطر جزائری اسدی، ملقب به عزالدین. شاگرد احمدبن فهد حلی و استاد علی بن هلال جزائری بوده است. (ذریعه ج ۴ ص ۲۲۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بن مصعب. رجوع به حسن خزاعی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین بشکری. رجوع به حسن بشکری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین تبریزی شافعی. رجوع به حسن تالشی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین خطاط و شاعر. رجوع به حسن شاملو شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین رومی. رجوع به حسن قره حصاری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین سبزواری. رجوع به حسن سبزواری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین سکونی کوفی. او راست: کتاب الحدیث. (ذریعه ج ۶ ص ۳۲۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین عربی معروف به ابن الشیخ حسبه جی حنفی درگذشتهٔ ۱۱۴۰ هـ . ق. او راست: معیارالدول و مسبارالملل در جغرافی به ترکی. (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۹۸۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین عرنی مدنی نجار. او راست: کتاب الحدیث. (ذریعه ج ۶ ص ۳۲۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حسین نوبختی. رجوع به حسن نوبختی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حمدان تغلبی. رجوع به حسن حمدانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حمدان. رجوع به حسن حمدانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حمدون. رجوع به حسن کاتب شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حمزةبن علی بن عبداللََّه مرعشی. رجوع به حسن مرعشی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حمزةبن محمد شیرازی. رجوع به حسن بلاسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حمزه بن محسن موسوی نجفی. اجازه ای از وی به تاریخ ۸۳۶ هـ . ق. و دیگری به تاریخ ۸۶۲ هـ . ق. باقی است. (ذریعه ج ۱ ص ۱۷۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حمزةبن عبداللََّه بن محمدبن حسن بن حسین اصغربن سجادبن حسین بن علی بن ابی طالب. معروف به مرعشی طبری. در ۳۵۸ هـ . ق. درگذشت. (ذریعه ج ۳ ص ۳۱۰). رجوع به حسن مرعشی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن حمکان. رجوع به حسن حمکان شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن الحنائی. رجوع به حسن چلبی بن علی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن خالد برقی. رجوع به حسن برقی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن خره زاد (خرداد). از اصحاب امام دهم شیعه علی بن محمد الهادی. او راست: «اسماء رسول اللََّه». (ذریعه ج ۲ ص ۶۷ از نجاشی).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن الخضیب منجم. رجوع به حسن بغدادی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن خطیربن علی. رجوع به حسن نعمانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن خلف بن عبداللََّه بن بلیمة قیروانی. رجوع به حسن قیروانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن خلیل عاملی صوری نجفی. متولد ۱۳۲۷ هـ . ق. او راست: بغیة الوعاظ. (ذریعه ج ۳ ص ۱۳۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن خلیل. رجوع به حسن کرادیسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن داود حلی صاحب رجال. رجوع به حسن حلی و حسن برقی و حسن نقار قرشی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن داود رسولی، ملقب به مظفر بن سلطان مؤید صاحب یمن. از طرف پدر حکومت شهرهائی از یمن داشت و در ۷۱۲ هـ . ق. درگذشت. (اعلام زرکلی چ ۱ ص ۲۲۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن دحیه. رجوع به حسن بن قاسم بن جعفر شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن دربی. احوالش در امل الامل آمده است. و در «کشف الحجب و الاستار» دو ارجوزه به وی نسبت داده که از او نیست بلکه از حسن بن راشد حلی میباشد. (ذریعه ج ۱ ص ۴۶۴).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن درویش. رجوع به حسن قولینی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن دلدار علی هندی. رجوع به حسن نصیرآبادی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن دهان. رجوع به حسن بن محمدبن علی بن برهان الدین بغدادی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ذکوان فارسی. درگذشتهٔ ۳۱۳ هـ . ق. محدث است. و ابوالجوائز از وی حدیث کرده است. و حسن سانزواری در ۵۷۰ هـ . ق. روایت احادیث او را اجازت داده است. (ذریعه ج ۱ ص ۱۷۰ و ج ۶ ص ۳۷۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن راشد حلی، ملقب به تاج الدین. او راست: دو ارجوزه: «الجمانة» و «الرسالةالجوابیه»: (ذریعه ج ۱ ص ۴۶۴ و ج ۵ ص ۱۳۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن راشد طفاری، مکنی به ابومحمد. او راست: کتاب الحدیث. (ذریعه ج ۶ ج ۳۲۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن رباط بجلی کوفی، از اصحاب صادق(ع). حسن بن محبوب از وی کتاب الاصل را روایت کرده است. (ذریعه ج ۲ ص ۱۴۶) (ج ۶ ص ۳۲۱ فهرست طوسی).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن رحال مغربی. رجوع به حسن معدانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن رشیق قیروانی. رجوع به حسن قیروانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن رضا. قونسول ایران در عراق بود. او راست: «تاریخ عراق». (ذریعه ج ۳ ص ۲۶۴).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن رمضان بن حسن قرمی، ملقب به حسام شافعی. متولد ۶۸۰ هـ . ق. در دمشق تدریس کرد و در طرابلس در ۷۴۶ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۵ -۱۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن روزبهان شیرازی. او راست: اخلاق شمسی که به نام شمس الدوله محمد و به تقلید اخلاق محسنی تألیف کاشفی (درگذشتهٔ ۹۱۰ هـ . ق.). تألیف کرده است. (ذریعه ج ۱ ص ۳۷۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن زبرقان مکنی به ابوالخزرج قمی. او راست: کتاب الحدیث. (ذریعه ج ۶ ص ۳۲۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن زولاق. رجوع به حسن بن ابراهیم بن حسین بن علی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن زیاد عطار کوفی، از صادق(ع) روایت دارد. او راست: کتاب الاصل. (ذریعه ج ۲ ص ۱۱۹ و ج ۶ ص ۳۲۱ از فهرست طوسی و نجاشی).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن زیاد کوفی. رجوع به حسن لولوی و ذریعه (ج ۶ ص ۳۲۱) شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن زید علوی ملقب به داعی، امام زیدیه طبرستان. رجوع به حسن طبری بن محمدبن اسماعیل شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن زیدبن علی بن ابی طالب. پنج سال از طرف منصور عباسی حاکم مدینه بود. ولادتش در مدینه به سال ۸۳ هـ . ق. و مرگش در حاجر در ۱۶۸ هـ . ق. بود. (انساب سمعانی) (زرکلی چ ۱ ص ۲۳۶) (ذریعه ج ۴ ص ۲۸۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن زین الدین علی شهید ثانی بن احمدبن جمال الدین ابومنصور تقی بحرینی شیعی امامی (۹۵۹ -۱۰۱۱ هـ . ق.)، معروف به صاحب معالم. او راست: تحریر طاوسی. دیوان شعر. شرح اثناعشریة. شرح مختصر نافع. فوائد مکیه. کتاب الاجازات. مسکن الفؤاد. مشکاة القول السدید معالم الدین. منتقی الجمان در حدیث. (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۹) (ذریعه ج ۹ ص ۲۳۹ بنقل از سلافةالعصر ص ۳۰۴) (فهرست سپهسالار ج ۲ ص ۴۱۱) (نجوم السماء ص ۱۴۸) (زرکلی چ ۱ ص ۲۲۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن زین الدین بن عمر. رجوع به حسن حلبی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن سری کاتب از اصحاب صادق. عبدی انباری و حسن بن محبوب از وی روایت دارد. او راست: کتاب الاصل. (ذریعه ج ۲ ص ۱۱۹، ج ۶ ص ۳۲۱ و ج ۲ ص ۱۴۶) (اتقان المقال).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن سعید اهوازی، برادر حسین بن سعید است. این دو برادر تفسیری تألیف کرده اند که به تفسیر ابن سعید معروف است. و به همین شکل تألیف سی کتاب میان این دو برادر به اشتراک معروف میباشد. (ذریعه ج ۷ ص ۴۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن سعیدبن عبداللََّه، ملقب به علم الدین شاتانی (۵۱۰ -۵۹۹ هـ . ق.). فقیه شاعر است و در موصل درگذشت. (وفیات الاعیان) (الاعلام زرکلی چ ۱ ص ۲۲۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن سفیان نوی حافظ شیبانی. رجوع به حسن نسوی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن سلام جیلانی بن حسن تیمجانی در زمان تألیف ریاض العلماء (۱۱۰۶ هـ . ق.). شیخ الاسلام گیلان بود. او راست: حاشیه بر شرح لمعه. (ذریعه ج ۶ ص ۹۳).[ حَ سَ ] (اِخ) سلیمان بن خالد حلی عاملی. در ۸۰۲ هـ . ق. اجازه ای به حسین بن محمد حمویانی داده است و خود شاگرد محمدبن مکی شهید است. او راست: مختصرالبصائر. (ذریعه ج ۱ ص ۱۷۲ و ۱۲۴).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن سلیمان بن زیاد طائی حلبی. ناظر لشکر حلب بود و در ۷۶۸ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن سماعة. رجوع به حسن بن محمدبن سماعةبن مهران شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن سواربن بابا بهنام، مکنی به ابوالخیربن الخمار (۳۸۱ -۴۸۹ هـ . ق.). مسیحی بود و مسلمان شد. او راست: «تدبیر المشایخ» و تفسیر ایساغوجی و ۲۳ کتاب دیگر او در فلسفه و علوم در هدیةالعارفین (ج ۱ ص ۲۷۷) یاد شده است. و رجوع به ابوالخیر شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن سهل بن نوبخت، منجم. او راست: «الانواء». (ذریعه ج ۲ ص ۴۰۹) (قفطی ج ۴ ص ۴۰۰). و رجوع به خاندان نوبختی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن سهل بن عبداللََّه سرخسی، کاتب و خطیب فصیح، وزیر مأمون عباسی و پدر پوران زوجهٔ مأمون بود و شعرا در مدح او قصیده ها دارند. در پایان عمر به مرض سویداء گرفتار و دیوانه شد و او را زنجیر کردند و در خراسان به سال ۲۰۳ هـ . ق. درگذشت. (وفیات الاعیان). صاحب ذریعه گوید: بخشی از «جاویدان خرد» را حسن بن سهل از پهلوی به عربی برای مأمون عباسی ترجمه کرد و ابن مسکویه آنرا از نو تحریر کرده است. (ذریعه ج ۵ ص ۷۸ و ج ۴ ص ۴۰۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن السیوفی. رجوع به حسن حصکفی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن شاوربن طرخان. رجوع به حسن نفیسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن الشجری. رجوع به حسن بن احمدالشجری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن شدقم. رجوع به حسن بن علی بن حسین بن شدقم شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن شدقم. رجوع به حسن بن علی بن حسین بن شدقم شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن شرفشاه استرآبادی. رجوع به حسن استرآبادی ابن رضی الدین محمد شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن الشیخ. رجوع به حسن بن حسین عربی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن صادق بن معصوم بن میرزا عیسی قائم مقام. او «جهان نمای جدید» در جغرافی را از ترکی به فارسی برای امیرکبیر در ۱۲۶۸ هـ . ق. ترجمه کرد. (ذریعه ج ۴ ص ۹۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن صافی. ملک النحاة (۴۸۹ -۵۶۸ هـ . ق.). مکنی به ابونزار بغدادی. رجوع به ملک النحاة شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن صالح بن حی. رجوع به حسن زیدی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن صالح احول. او راست: کتاب الحدیث. (ذریعه ج ۶ ص ۱۳۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن صالح احول. او راست: کتاب الحدیث. (ذریعه ج ۶ ص ۱۳۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن صباح. رجوع به حسن صباح و حسن بزاز شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن صدیق دمشقی. درگذشتهٔ پیرامون ۱۱۸۶ هـ . ق. او راست: غرائب البدائع. (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۹۹).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن صصری. رجوع به حسن ربعی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن طاهر قائنی هاشمی. او راست: «الرسالةالباهرة». (ذریعه ج ۳ ص ۱۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن طاهر قائنی هاشمی. او راست: «الرسالةالباهرة». (ذریعه ج ۳ ص ۱۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ظریف بن ناصح کفان کوفی ساکن بغداد و از اصحاب حسن عسکری امام یازدهم شیعه بود و پدرش تا سال ۲۰۰ هـ . ق. زنده بود. (ذریعه ج ۲ ص ۱۶۰ -۱۶۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عباس حریشمی. او راست: کتاب الحدیث. (ذریعه ج ۶ ص ۳۲۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عباس بن محمدعلی نجفی. رجوع به حسن بلاغی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالحسین نجفی. رجوع به حسن طالقانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان، از علمای عصر مرادخان ثالث. او راست: ترجمهٔ «مالایسع الطبیب جهله» به ترکی. و رجوع به رامهرمزی و حسن خضراوی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن عمر ارمنتی. متولد ۶۸۷ هـ . ق. شاعر بود و در قوص در ۷۳۹ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان افقهی. ناظر خزانه به مصر بود و در ۷۱۵ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالرحیم بکری مراکشی، سبط ابوشامه. متولد ۶۶۰ هـ . ق. سپاهی گری میکرد و محدث بود و در ۷۲۲ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالرحیم. رجوع به حسن طائر شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالرحیم بن یوسف غسانی اسکندری. محدث معروف به ابن مخیلی. در ۶۳۸ هـ . ق. متولد و در ۷۱۲ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالرزاق بن عبداللََّه عقلانی. محدث است و در ۷۱۹ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالرزاق بن علی. رجوع به حسن لاهیجی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالصمدبن الشخباء، معروف به شیخ مجید خطیب بود. اصلش از عسقلان است و در قاهره در ۳۶۸ هـ . ق. درگذشت. (اعلام زرکلی چ ۱ ۲۲۸ از وفیات الاعیان). و رجوع به حسن عسقلانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن محمد قرشی فهری غرناطی اندلسی مالکی، معروف به ابن ابی الاحوص و برخی نام وی را حسین آورده اند (۶۰۳ -۶۹۹ هـ . ق.). از شیوخ ابوحیان بود. او راست: «التبیان فی احکام القرآن» و جز آن. (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۸۳ از نفح الطیب).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن رجب حموی. حافظ قرآن. متولد حماة (۶۵۵ / ۷۳۷ هـ . ق.). (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ابوبکر حلبی محدث بود و در ۷۰۵ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن عبدالکریم لخمی قاضی. متولد ۷۰۷ هـ . ق. به اسکندریه شاگرد ابن مخلوف بود و در ۷۷۴ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ صص ۱۹ - ۱۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالکریم بن عبدالسلام غماری مغربی (۶۱۷ / ۷۱۲ هـ . ق.). محدث و ساکن قاهره بود. (دررالکامنة ج ۲ ص ۱۹).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن احمدبن عبدالجبار، معروف به ابن حصینة. از درباریان آل مرداس در حلب بود (۳۸۸ - ۴۵۷ هـ . ق.). دیوان شعر دارد. در معرةالنعمان متولد و در سروج درگذشته. وفات وی را اسماعیل پاشا ۵۰۰ هـ . ق. نوشته است. رجوع به هدیةالعارفین شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن احمدبن عبدالجبار، معروف به ابن حصینة. از درباریان آل مرداس در حلب بود (۳۸۸ - ۴۵۷ هـ . ق.). دیوان شعر دارد. در معرةالنعمان متولد و در سروج درگذشته. وفات وی را اسماعیل پاشا ۵۰۰ هـ . ق. نوشته است. رجوع به هدیةالعارفین شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن حسین مکی. رجوع به حسن سمرقندی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن حمدان. از امرای حمدانی برادر سیف الدولهٔ حمدانی در آغاز قرن چهارم در دربار عباسی بود و به امارت موصل رسید و الراضی در ۳۲۷ هـ . ق. موصل ازو بگرفت و دوباره به او داد و از وی همه ساله باج میگرفت و از طرف متقی للََّه نیز تثبیت شد و لقب ناصرالدوله گرفت. (اخبار الراضی ص ۶۵، ۶۶، ۷۰، ۷۱، ۷۶، ۸۸، ۱۰۸، ۱۰۹، ۱۱۰، ۱۱۴، ۱۲۲، ۱۲۸، ۱۲۹، ۱۳۱، ۱۳۲، ۱۳۳، ۱۳۹، ۱۹۸، ۲۰۰، ۲۲۵، ۲۲۸ و ۲۸۴). و در پیری خشونت گرفت پس پسرانش بریاست فضل اللََّه ملقب به غضنفر او را در ۳۵۶ هـ . ق. گرفته بدژ «اردمشت» زندان کردند و در آنجا در ۳۵۸ هـ . ق. درگذشت و جنازه اش را به موصل دفن کردند و حکومت وی ۳۲ سال بود. (زرکلی چ ۱ ص ۲۲۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن سعیدبن اسماعیل. رجوع به حسن عسکری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن سریل بن سعید. رجوع به حسن عسکری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن علی تبریزی. رجوع به حسن هشترودی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمد بخشی. رجوع به حسن بخشی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمدبن عمر. رجوع به حسن تنوخی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن مرزبان. رجوع به حسن سیرافی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه اردبیلی. رجوع به حسن اردبیلی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه اصفهانی. رجوع به حسن لکذه شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه برسوی. رجوع به حسن هاتف شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه خلوتی. رجوع به حسن سیم کش شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه رومی. رجوع به حسن وجیهی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه شافعی. رجوع به حسن خوشابی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه عثمانی. رجوع به حسن نیشابوری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه عثمانی مصری. رجوع به حسن عفانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه قاضی بغدادی. رجوع به حسن بندینجی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه لارنده. رجوع به حسن سزائی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه مامقانی. رجوع به حسن مامقانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. رجوع به حسن یکشهری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالمجید حافظالدین اللََّه بن محمدبن مستنصرباللََّه عبیدی فاطمی. رجوع به حسن فاطمی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالمحسن معروف به ابن عذبة. او راست: «بهجة اهل السنة» و «الروضة البهیة» که در ۱۱۷۲ هـ . ق. به پایان رسانیده است و «المطالع السعیدة» که در هدیةالعارفین (ج ۱ ص ۲۹۹) یاد شده است.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالواحدبن زکریا موصلی. شاگرد ابن جماعه و ابن الشحنه. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عبود. محدث بود و در ۷۰۸ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عثمان بن حمادبن حسان. رجوع به حسن زیادی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عثمان بن عطیة. رجوع به حسن وانسریشی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عجلان بن رمیثه بن ابونمی شریف حسنی. امیر مکه متولد به مکه (۷۷۵ هـ . ق. / ۱۳۷۳ م.). و درگذشته در مصر (۸۲۹ هـ . ق. / ۱۴۲۶ م.). از طرف امیر مصر در ۷۹۸ هـ . ق. حاکم مکه شد و در ۸۱۱ هـ . ق. نائب السلطنهٔ حجاز شد و در ۸۲۸ هـ . ق. به مصر رفت و در آنجا درگذشت. (اعلام زرکلی چ ۱ ص ۲۲۹).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عدنان بن جعفر. در ۴۷ هـ . ق. نقیب الاشراف بود و در ۷۶۹ یا ۷۷۰ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عدی بن ابوالبرکات. رجوع به حسن تاج العارفین شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عذبة. رجوع به حسن عبدالمحسن شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عربشاه. رجوع به حسن بن احمدبن ابراهیم شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عضدالدولة. رجوع به حسن مرسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عطار. رجوع به حسن همدانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عطیه حناط کوفی. او راست: کتاب الحدیث. (ذریعه ج ۶ ص ۳۲۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی. رجوع به حسن عمانی و حسن اهوازی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن ابوبکربن یونس دمشقی قلانسی. در ۶۲۹ هـ . ق. بزاد و نزد ابن روزبه و دیگران بیاموخت و در ۷۰۲ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن ابوحمزة سالم. رجوع به حسن بطاینی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن ابی طالب هاشمی قرشی. امام دوم شیعهٔ اثنا عشری است و پنجم خلفای راشدین از نظر سنیان و چهارمین از پنج تن آل عباست. در مدینه بسال سوم هجرت از فاطمه (س) دختر پیغمبر بزاد و بزرگترین فرزندان وی بود، و پس از قتل پدرش علی (ع) در ۴۰ هـ . ق. مردم عراق با وی بیعت کردند و برای ادامهٔ جنگ پدر با معاویه به طرف شام حرکت کرد و در «مسکن» از نواحی انبار با لشکر معاویه روبرو شد، پس با معاویه وارد مذاکره شد و چون معاویه شرایط وی را پذیرفت حسن در بیت المقدس از خلافت استعفا کرد و این سال (۴۱ هـ . ق.) را بدین سبب «عام الجماعة» خوانند. پس حسن به مدینه گوشه نشینی گزید و همانجا در سال ۵۰ هـ . ق. درگذشت و یا مخفیانه با زهر کشته شد. وی یازده پسر و یک دختر داشت و سیدان حسنی بدو منسوب هستند. (تهذیب التهذیب ابن حجر ج ۲ ص ۲۹۵) (الاصابة ج ۲ ص ۱۱ قسم اول حرف حاء). شرح احوال حسن (ع) و مخصوصاً داستان صلح وی با معاویه را کتابهای جداگانه نگاشته اند. شیعیان به حسن لقب شبر و به برادرش حسین بن علی لقب شبیر داده اند: من با تو نیم که شرم دارم از فاطمه و شبیر و شبر.ناصرخسرو. چه گوئی به محشر اگر پرسدت برآن عهد محکم شبر یا شبیر.ناصرخسرو. رجوع به شبر شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد. رجوع به حسن فتال و حسن ماهانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن احمدبن العلاف. رجوع به حسن نهروانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن احمدبن محمدبن خلف ضبی. رجوع به حسن تنیسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد حاینی. رجوع به مادهٔ بعد و حسن حاینی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد العاملی الحاینی. فقیه، محدث، شاعر معتمد بزرگوار. درگذشتهٔ ۱۱۳۵ هـ . ق. و صاحب مؤلفات در حدیث و تاریخ و نحو و جز آن باشد، و از آن جمله است: حضینةالاخیار. دیوان شعر او نزدیک به هفتادهزار بیت است. و از شعر او قصیده ای است که سید محمدبن علی بن ابی الحسن موسوی را بدان رثا کند و از آن قصیده است: هوالحزن فابل الدار ما نظم الشعرا ادیب و ما ظرف الدجی رمق الشعری أنوح و ابکی لا افیق فتارة اهیم بهم وجداً و اخری بهم سکرا و انی لکا لخنساء قد طال نوحها و قد عدمت من دون امثالها صخرا فقل لغراب البین یفعل مایشا فمن بعد شیخی لااخاف له عذرا شریف له عین الکمال مریضة علاها دخان العین فهی به عبری و انسی من اسی الفؤاد لاجله مدید عذاب ما وجدت له قصرا. وی شاگرد صاحب مدارک و صاحب معالم بود و از آنها درخواست اجازت کرد و بدو اجازت دادند. (روضات ص ۵۲۹ ذیل ترجمهٔ صاحب مدارک) (ذریعه ج ۷ ص ۲۵ و ج ۲ ص ۲۲۱) (امل الامل) (هدیةالعارفین ج ۱ ص ۲۹۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد فارسی. رجوع به حسن فارسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد فتال نیشابوری. رجوع به حسن فتال شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن اسحاق بن عباس طوسی. رجوع به نظام الملک وزیر شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن اسماعیل واسطی. در بغداد به سال ۶۵۴ هـ . ق. متولد و در ۶۹۱ هـ . ق. در مصر قرائت کرد و در شعبان ۷۴۱ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن اسماعیل قونوی. در ۷۲۱ هـ . ق. در قاهره بزاد و بر ابن الشحنه قرائت کرد و متولی مشیخهٔ سعیدالسعداء شد و در قاهره در ۷۷۶ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۰-۲۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن امراللََّه. رجوع به حسن چلبی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن جابر صنعانی. رجوع به حسن هبل شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن حسن عاملی. رجوع به حسن حاینی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن جبرئیل صاغرجی دهقان. از اصحاب رای بود. سمعانی گوید: لیکن اهلیت حدیث نداشت. از جدش روایت کرده است. (الانساب سمعانی ص ۳۴۷ ب).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن حسن حسینی. معاصر کفعمی در سدهٔ نهم بود. او راست: ارجوزة در ارث. (ذریعه ج ۱ ص ۴۵۳).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن حسن بن زهرة حلبی. نقیب الاشراف حلب و متوفی به هفتادواند سالگی در ۷۱۱ هـ . ق. او برادر حمزهٔ حلبی است. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن حسن بن عبدالملک قمی. رجوع به حسن قمی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن حسن بن علی بن عمرالاطروش. رجوع به حسن اطروش شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن حسن بن علی عباسی، معروف به ابن البنا حلبی. شاعر است و در ۷۶۵ هـ . ق. درگذشت. شعر او در دررالکامنة (ج ۱ صص ۲۱-۲۲) آمده است.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن حسن بن علی بن عمار. او راست: «جزء فی فضائل علی». (ذریعه ج ۵ ص ۱۰۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن حسن بن علی بن شدقم. رجوع به حسن بن علی بن شدقم شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن حسن بن عبدالملک. رجوع به حسن قمی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن حسین بن شدقم مدنی حسینی. درگذشتهٔ ۱۰۴۶ هـ . ق. او راست: زهرالریاض و زلال الحیاض. (ذریعه ج ۱۲ و ج ۹ ص ۲۳۰، از سلافةالعصر ص ۲۵۰ - ۲۵۳) (فهرست دانشگاه ج ۲ ص ۵۳۱) (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۹۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن حسین فارسی. او راست: حاشیه بر تذکرة النصریة طوسی. (ذریعه ج ۶ ص ۳۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن حسین بن شعبه حرانی حلبی. معاصر شیخ صدوق (متوفی ۳۸۱ هـ . ق.) و استاد شیخ مفید (متوفی ۴۱۳ هـ . ق.). او راست: «تحف العقول فیماجاء من الحکم و المواعظ عن آل الرسول» که در ۱۳۰۳ هـ . ق. در ایران با منتخب کشف المحجهٔ ابن طاوس چاپ شده و سپس در ۱۳۸۰ هـ . ق. مجدداً در تهران طبع شده است. رجوع به حرانی و ذریعه ج ۳ ص ۴۰۰ و ج ۴ ص ۴۳۱ شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن حمدبن حمید غزی زغاری. متولد ۷۰۶ هـ . ق. او راست: دیوان شعر و «قریض القرین» و در آن به جنگ «نوابغ و روائع» تألیف ابن شهید رفته است. مدتی در دیوان دمشق کار کرد و معارضاتی با ابن نباته دارد و در رجب ۷۵۳ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن داود. رجوع به حسن حلی و حسن یمنی و حسن مؤیدی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن سالم ابوحمزة کوفی. رجوع به حسن بطاینی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن سبرة. محدث است. او راست: کتاب الحدیث. (ذریعه ج ۶ ص ۳۲۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن سرور نشاوی بن خطیب الحدیثه. متولد ۷۳۶ هـ . ق. فقیه زاهد بود و در رمضان ۸۰۰ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۴).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن سرور نشاوی بن خطیب الحدیثه. متولد ۷۳۶ هـ . ق. فقیه زاهد بود و در رمضان ۸۰۰ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۴).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن سنجر مسکنی مدنی، وزیر طفیل بن منصور، امیر مدینه بود و در ۷۴۸ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ صص ۲۴-۲۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن شبیب معمری. رجوع به حسن معمری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن شجاع ضریر، شاگرد ابن فارس. در ربیع الاول ۶۳۶ هـ . ق. متولد و در شوال ۷۰۹ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن عبدالرحمان. رجوع به حسن یازوری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن عبدالعزیز. رجوع به حسن مرغینانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن عبدالکریم. رجوع به حسن فتال شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن عبداللََّه. رجوع به حسن علیاری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن عمر. رجوع به حسن مراکشی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن عمر اسناوی، شاگرد شیخ بهاءالدین قفطی. در ۷۱۸ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن عمران حمیدی. رجوع به حسن یمینی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن فضال کوفی شیعی، مکنی به ابومحمد. درگذشتهٔ ۲۲۴ هـ . ق. او راست: «الرد علی المغالبة» و «الابتداء و المبتدا» و «البشارات» و «الرجال» و «الزیادات» و «الشواهد من القرآن» و «الصلاة» و «الملاحم» و «الناسخ و المنسوخ فی القرآن». (هدیةالعارفین ج ۱ ص ۲۶۷) (رجال نجاشی و رجال مامقانی) (ذریعه ج ۳ ص ۳۲۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن قاضی رشید ابراهیم. رجوع به حسن اسوانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن لطف اللََّه بخاری. رجوع به حسن قنوجی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد. رجوع به حسن وخشی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن ابراهیم. رجوع به حسن قطان شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن باری کاتب (۳۸۲ هـ . ق.). او راست: «حدیث ذات القلاقل». (ذریعه ج ۶ ص ۳۷۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن جعفر. رجوع به حسن صباح شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن عدنان حمدانی. محدث دمشقی، شاگرد ابن النصیص. او راست: تخمیس لامیة العجم. و در ذیحجهٔ ۷۳۴ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن موسی. رجوع به حسن عساکری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن علی طبری. رجوع به حسن طبری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن العماد الکاتب محمدبن محمدبن حامد اصفهانی الاصل. در ذیحجهٔ ۶۵۳ هـ . ق. متولد شده و از ابن الخرستانی و جز او حدیث شنید و مدتی در مکه میزیست و در ۷۲۷ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ صص ۲۶-۲۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن مسلم عوفی صالحی کتانی. مؤذن جامع مظفری. در ۷۱۴ هـ . ق. متولد شد و نزد دشتی و ابراهیم شیرازی علم آموخت و در محرم ۷۸۸ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد ابیوردی. رجوع به حسن ابیوردی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدباقر اصفهانی. رجوع به حسن واعظ شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد بطیحش. رجوع به حسن عکی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد بغدادی دمشقی حنبلی. صوفی در بغداد۶۶۷ هـ . ق. متولد و در ۷۵۱ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد بغدادی. رجوع به حسن دقاق شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد حذاء شیعی. رجوع به حسن عمانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد طائی. رجوع به حسن مرسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد عوض. رجوع به حسن بدری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد مکینی. رجوع به حسن جوهری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن محمود ایوبی. برادر بزرگ ملک مؤید اسماعیل بود ولیکن ناصر اسماعیل را مقدم داشت و حسن املاک بسیار داشت و در ۷۲۶ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن مسعود تکریتی، ملقب به نظام. ابن رافع او را حسین نامیده. در ۷۲۷ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن مسعود حمصی. مدرس صارمیه و مستوفی اوقاف بود و در ۷۷۱ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ صص ۲۸-۲۹).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن منصور الفوی الاصل المکی، مکنی به ابوالمعالی. درگذشته در مصر به سال ۱۱۷۶ هـ . ق. او راست: الحجج الظاهرة فی تاریخ مصر و القاهرة و هشت کتاب دیگر که در هدیةالعارفین (ج ۱ ص ۲۹۹) یاد شده است.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن نصربن عقیل. رجوع به حسن عبدی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن نجم سعدی. رجوع به حسن قفطانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی بن یوسف. رجوع به حسن حصکفی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی اسکندانی. رجوع به حسن اسکندانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی اسود. رجوع به حسن پاشا شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی اشتیبی. رجوع به حسن عدلی و حسن طالبی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی اسوانی برادر نجم الدین حسین بدال. مجاور مدینه و امام مسجد بود و در ۷۲۴ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۲۹).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی الاصغربن علی السجاد. رجوع به حسن افطس و افطس شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی خلیلی. رجوع به حسن قوی در شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی حرمازی ابوعلی. از موالی و بستگان بنی هاشم و از آل سلیمان بن علی بن عبداللََّه بن عباس است و از آن روی وی را به حرماز نسبت دادند که روزگاری در بصره میان بنی حرماز منزل داشت و حرماز لقب است و نام پدر این قبیله حارث بن مالک بن عمروبن تمیم بن مر است. حسن صاحب ترجمه در بادیه پرورش یافته بود آنگاه به بصره آمد و در آنجا بماند. مبرد گوید توزی و حرمازی و حرمی از ابی عبیده و ابی زید سعیدبن اوس انصاری و اصمعی علم فرا گرفتند و این سه از بزرگان اصحاب آنها بودند و ابراهیم زیادی و مازنی و ریاشی در سن از آنها کوچکتر بودند. ابوالطیب لغوی صاحب کتاب مراتب النحویین گفت حرمازی در کنف عمروبن مسعدة میزیست و چون عمرو به شام رفت، حرمازی گفت: اقام بارض الشام فاختل جانبی و مطلبه بالشام غیر قریب ولاسیما من مفلس حلف نقرس اما نقرس فی مفلس بعجیب. و ابوالعینا حکایت کرد که: حرمازی رنجور شد و دوستی داشت از بنی هاشم، عیادت او نکرد، پس حرمازی بوی نوشت: متی تشفیک واجبة الحقوق اذا کان اللقاء علی الطریق اذا ما لم یکن الاّسلام فما یرجوالصدیق من الصدیق مرضت و لم تعدنی عمر شهر و لیس کذاک فعل اخ شقیق. و به محمدبن عبداللََّه عتبی چنین نوشت: بنفسی انت قد جاء ک ما عندی من کتابک فلا تبعد من الافضا لِ مانرجوه من قربک فمازلت اخا جودِ و افضالِ علی صحبک و سل قلبک عمالـ.. ک فی قلبی من حبک فقد اخبر نی القلب بما قد حل فی قلبک فها انی لک الراضی و ها انی لراض بک. یکی از هاشمیان وی را وعده داد و تأخیر کرد پس سوی او نوشت: رایت الناس قد صدقوا و مانوا و وعدک کله خلف و مین وعدت فما وفیت لنا بوعد و موعود الکریم علیه دین الا یا لیتنی استبقیت وجهی فان بقاء وجه الحرزین.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی سنجری. رجوع به حسن دهلوی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی صقلی. رجوع به حسن کلبی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی طبری. رجوع به عماد طبری و ذریعه ج ۱ ص ۱۴ و ۳۹۲ و ج ۳ ص ۴۰۵ و ج ۴ ص ۴۳۷ شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی قاینی. رجوع به حسن قاینی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی قراچه داغی. رجوع به حسن گوهری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی قمی. رجوع به حسن حجال شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی مصری. رجوع به حسن کفراوی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی مکی حسنی. رجوع به حسن عجیمی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی مولوی. رجوع به حسن نظمی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی وشاء. رجوع به حسن وشاء شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن علی یزدی کثنوی. رجوع به حسن کثنوی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عماربن ابوالحسن. رجوع به حسن امین الدوله شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عماربن یوسف. رجوع به حسن شرنبلالی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عمربن حسن دمشقی حلبی. پدرش محتسب حلب بود و در ۷۱۰ هـ . ق. متولد شد. او راست: «درةالاسلاک فی دولةالاتراک» و در ۷۷۹ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ صص ۲۹-۳۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عمربن حمودبن محسن بعلبکی. راوی و محدث است و در ۷۴۳ هـ . ق. درگذشته. (دررالکامنة ج ۲ ص ۳۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن عمربن عیسی بن خلیل. ساکن جیزهٔ مصر. در دمشق در ۶۳۰ هـ . ق. متولد شد و در همانجا ۷۲۰ هـ . ق. درگذشت. و مدتی در جیزهٔ مصر دکان وراقی داشت و حدیث میکرد. (دررالکامنة ج ۲ صص ۳۱-۳۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن غالی ازهری. رجوع به حسن جداوی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن غُفَیر. محدث است. (منتهی الارب).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن غُفَیر. محدث است. (منتهی الارب).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن فتح بن حمزه. رجوع به حسن همدانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن فتح اللََّه شاعر. او راست: «خمسه» یا پنج گنج. (ذریعه ج ۷ ص ۲۵۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن فرات. جد ابوالحسن بن الفرات است. رجوع به ابن فرات ابوالحسن و تجارب الامم ج ۲ ص ۱۹۷ و ۲۴۹ شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن فضال کوفی. رجوع به حسن بن علی بن فضال کوفی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن فضل بن مأمون عباسی. داستان او و برادرش حسین بن فضل با ابن الرائق حاکم بغداد را صولی در اوراق ص ۱۲۱ آورده است.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن فقیه. او راست: اسامی امیرالمؤمنین. (ذریعه ج ۲ ص ۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن فیروزان. وی عم ماکان بن کاکی بود و چون ماکان کشته شد وشمگیر او را به اطاعت دعوت کرد و او در ساری بود و دعوت را نپذیرفت و به خراسان رفت و با لشکر ابوعلی صاحب خراسان، وشمگیر را محاصره کرد و ابوعلی با وشمگیر صلح کرد و حسن که ناراضی بود، متمرد شد و بر گرگان مسلط گردید. (ابن اثیر وقایع سال ۳۳۰ هـ . ق.)[ حَ سَ ] (اِخ) ابن قاسم بن جعفربن دحیه مکنی به ابوعلی دمشقی ساکن مصر بود و در آنجا به سال ۳۲۷ هـ . ق. در هشتادسالگی درگذشت. (حسن المحاضرة ص ۲۵۴ ج ۱) (هدیةالعارفین ج ۱ ص ۲۶۹).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن قاسم بن عبداللََّه بن علی مرادی مغربی مصری مالکی نحوی لغوی، معروف به ابن ام قاسم بود. در ۷۴۹ هـ . ق. درگذشت. او راست: «جنی الدنی فی حروف المعانی» و جز آن. (هدیةالعارفین ج ۱ ص ۲۸۶) (دررالکامنة ج ۲ ص ۳۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن قاسم بن علی بن محمد. رجوع به حسن واسطی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن قاسم بن محمدبن علی. از پادشاهان یمن است که ترکان را از آنجا براند و با دو برادر خود محمد و اسماعیل حکومت یمن میکرد و شهر رضوان او بساخت و پانزده سال حکم راند و در ۱۰۴۸ هـ . ق. درگذشت. (زرکلی چ ۱ ص ۲۳۷) (از خلاصةالاثر ج ۲ ص ۳۹).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن قاسم داعی علوی. حاکم ری بود و به کمک ماکان بن کاکی بر قزوین و اطراف آن مسلط شد و بطرف طبرستان رفت و با اسفاربن شیرویه جنگید و مغلوب شد و در ۳۱۶ هـ . ق. کشته گردید و اسفار بر ری مسلط شد. (تاریخ کامل ابن اثیر وقایع سال ۳۱۶ هـ . ق.) (زرکلی چ ۱ ص ۲۳۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن قاسم طبری. رجوع به حسن طبری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن قاسم کنون الادریسی. رجوع به حسن ادریسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن قتادةبن ادریس علوی حسنی، حاکم مکه. در ۶۱۸ هـ . ق. بجای پدر نشست و برادر خویش در جنگ بکشت، پس ملک مسعود فرمانروای مصر او را شکست داد پس حسن به بغداد گریخت و در آنجا به سال ۶۲۲ هـ . ق. درگذشت. (زرکلی چ ۱ ۲۳۷) (از دائرة المعارف بستانی).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن قحطبهٔ طائی. از سرداران معروف آغاز حکومت عباسی بود. در ۹۷ هـ . ق. متولد و در ۱۳۶ هـ . ق. از طرف منصور به حکومت ارمنستان منصوب شد و در ۱۴۰ هـ . ق. او را با ۷۰ هزار سوار به ملطیه فرستاد و جنگ تابستانی سال ۱۶۲ هـ . ق. را او اداره کرد و به داخل روم رفت و رومیان لقب «تنین» به وی دادند. او در بغداد در ۱۸۱ هـ . ق. درگذشت. (زرکلی چ ۱ ص ۲۳۸). و رجوع به حسن حلبی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن قنبرعلی زنجانی (۱۲۵۶ -۱۳۴۰ هـ . ق.) ابن محمدحسن. او راست: «تبیان البیان». (ذریعه ج ۳ ص ۳۳۲).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن قوام بغدادی. رجوع به حسن مذهب شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن کمال الدین حسین استرآبادی. رجوع به حسن استرآبادی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن کوسج عمر. رجوع به حسن برسوی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محبوب الزراد (السراد) کوفی. امامی شیعی مکنی به ابوعلی درگذشتهٔ ۲۲۴ هـ . ق. او راست: «احادیث الجن و الانس»، «اخص الاعمال»، «تعبیر الرؤیا»، «تفسیر القرآن»، «جداول الحکمة»، «طبقات الرجال»، «علل الاحادیث»، «فضائل الاعمال»، «فضائل القرآن»، «الاحتجاج»، «الارضین»، «الازاهیر»، «الاسباب»، «الاشکال»، «والافانین»، «الانبیاء»، «الاوامر»، «البزائر»، «البلدان»، «التاریخ»، «التحذیر»، «التخویف»، «الترهیب»، «الجمل»، «الحدود»، «الحیرة و الصفوة»، «الحیوان و الاجناس»، «الدیات»، «الروایة»، «الریاضة»، «السماء»، «صوم الایام»، «الطلاق»، «الفتق»، «الفرائض»، «الفروق»، «القرائن»، «الکعبة»، «اللطائف»، «المآثر»، «ماخاطب اللََّه به خلقه»، «المحاسن»، «المحبوبات»، «المزاج»، «المشیخة»، «المصالح»، «معانی الحدیث و التحریف»، «المکروهات»، «النکاح» و «النوادر» در هزار برگ. (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۶۶) (ذریعه برای اسامی کتب او).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی بکر سکاکینی. پدرش فاضل و شیعی بی غلو بود و خودش در رفض غلو کرد و قاضی شرف الدین او را به جرم سب شیخین تکفیر کرد و به حکم این قاضی در سوق الخیل گردن حسن را زدند (۱۱ جمادی اول سال ۷۴۴ هـ . ق.). (دررالکامنة ج ۲ ص ۳۴).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابوعقامةبن حسن بن محمد تغلبی مؤتمن الدین، مکنی به ابومحمد یمنی. درگذشتهٔ ۴۸۳ هـ . ق. او راست: «جواهر الاخبار» و جز آن. (هدیةالعارفین ج ۱ ص ۲۷۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم. رجوع به حسن بغدادی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم بن احمد. رجوع به حسن یونارقی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن نجا. رجوع به حسن اربلی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن یحیی. رجوع به حسن زیدی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل بن حسین طبری. رجوع به حسن طبری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل بن محمدبن اشناس بزاز. از روات صحیفهٔ سجادیه است. او راست: «الاعتقادات». (ذریعه ج ۲ ص ۲۲۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل بن اسماعیل بن جوسلین بعلبکی. متولی جامع. متولد ۶۶۲ هـ . ق. و درگذشتهٔ ۷۴۴ هـ . ق. (دررالکامنة ج ۲ ص ۳۳).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل بن منصور. اصلش شیرازی و ساکن دمشق و محدث بود. در ۶۶۴ هـ . ق. متولد و در ۷۴۷ هـ . ق. درگذشت. وی میعادی (مدرس) در جامع بساخت و کتبی بر آن وقف کرد. (دررالکامنة ج ۲ ص ۳۳).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن ایوب. رجوع به حسن شریف نسابه شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن جعفر تمیمی، معروف به ابن النجار. او راست: تاریخ الکوفة. (ذریعه ج ۳ ص ۲۸۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن جعفربن عبدالکریم بن ابی سعدبن الطرح شیبانی. متولد ۶۵۵ هـ . ق. برادرش فخرالدین مظفر نزد تاتارها مقرب بود. و او در نحو و نجوم و حساب ماهر بود و او نخستین کس از این خاندان بود که تشیع پذیرفت. و در محرم ۷۲۰ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۳۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن بن زهره حلبی. نقیب الاشراف به حلب، امیر طبل خانه و عزل شد و در۷۶۶ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۳۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن. رجوع به حسن نقشبندی و حسن حلیمی و حسن صاغانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن بن بزرگ امید. رجوع به حسن نومسلمان شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن بن حمدون. رجوع به حسن کاتب شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن بن علی بغدادی. رجوع به حسن خلال شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن بن علی. رجوع به حسن صغانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن بن محمدبن محمدبن بزرگ امید. رجوع به حسن نومسلمان و غزالی نامه حاشیهٔ ص ۳۷ شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن مروان الموثق. در ۶۰۷ هـ . ق. درگذشت. او راست: «الفائق فی علم الوثائق». (هدیةالعارفین ج ۱ ص ۲۸۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن ازمیری. رجوع به حسن ازمیری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن شیبانی. رجوع به حسن قمی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن طوسی. وی پسر شیخ الطائفهٔ طوسی صاحب تهذیب و استبصار میباشد. و کنیت او ابوعلی و تا ۵۱۵ هـ . ق. زندگی میکرده است. قسمتهائی از کتاب «بشارة المصطفی» که به نام «امالی ابن الشیخ» نیز معروف است، از املای وی بوده که از ۵۰۹ هـ . ق. به بعد در نجف القا کرده است. و ابن طاوس وی را «الخال» نامیده و دائی خویش شمرده است. و نیز او راست: «الانوار». (ذریعه ج ۲ ص ۳۰۹ و ۴۱۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسین بن حسن مصری خلیلی. محدث است و در محرم ۷۲۰ هـ . ق. درگذشته. (دررالکامنة ج ۲ ص ۳۵).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسین قمی اعرج. رجوع به حسن نیشابوری و نظام اعرج شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن سلیمان بن حمزه. در ۷۱۰ هـ . ق. متولد شد و در ۷۷۰ هـ . ق. درگذشت. محدث است. (دررالکامنة ج ۲ صص ۳۵-۳۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن سماعةبن مهران کوفی. شیعی واقفی مذهب، درگذشتهٔ ۲۶۳ هـ . ق. او راست: کتاب «البشارات»، «الحیض»، «الدلائل»، «الزهد»، «السهو»، «الشراء والبیع»، «الصلاة»، «الصیام»، «الطلاق»، «الطهور»، «العبادات»، «الغیبة»، «الفرائض»، «القبلة»، «المواقیت» و «النکاح». (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۶۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن شرفشاه. رجوع به حسن استرآبادی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن صالح بن محمدبن محمد. خوش خط بود و از یونس دبوسی در قاهره علم آموخت و در ۷۷۲ هـ . ق. درگذشت. او راست: معجم الشیوخ که شیوخ مصر و شام از زن و مرد را در آن یاد کرده است. (دررالکامنة ج ۲ صص ۳۶-۳۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن صباح. رجوع به حسن زعفرانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالرحمان. رجوع به حسن عکبری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالرحمان بن علی اربلی. متولد در ۶۵۸ هـ . ق. شاگرد ابن عبدالدائم بود، و برزالی و ابن سیدالناس و ابن رافع از وی روایت دارند. (دررالکامنة ج ۲ ص ۳۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه دمشقی. رجوع به حسن طیبی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن برهان الدین، مکنی به ابومحمد بغدادی لغوی. درگذشتهٔ ۴۴۷ هـ . ق. او راست: «دیوان العرب» در لغت در ده جلد. (هدیةالعارفین ج ۱ ص ۲۷۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن حمدون. رجوع به حسن کاتب شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن خلف. رجوع به حسن دهستانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بابا رسول. رجوع به حسن برزنجی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن حلبی. رجوع به حسن عراقی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن زهره حسنی. نقیب الاشراف حلب و ناظر بیمارستان بود. و در محرم ۷۳۲ هـ . ق. ناگهان کشته شد.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی حلی. رجوع به حسن مهلبی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی واعظ. رجوع به حسن نیشابوری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن عماربن متوج بن حریز (۶۴۴ -۷۲۵ هـ . ق.). قاضی زبدانی و کرک نوح بود. و فرزندش مفتی جمال الدین معروف است. (دررالکامنة ج ۲ ص ۳۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن عمروک قرشی. رجوع به حسن بکری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن فضل بن یعقوب بن سعید. از امام هشتم شیعه، رضا (ع) روایت دارد. او راست: کتاب الحدیث. (ذریعه ج ۶ ص ۳۲۳).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن قلاوون صالحی ملک ناصربن ناصر (۷۳۵ -۷۶۲ هـ . ق.). نامش قماری بود و چون به تخت نشست خود را حسن نامید. پس از برادرش مظفر در رمضان ۷۴۸ هـ . ق. به تخت نشست و در ۷۵۲ هـ . ق. معزول شد و سپس در ۷۵۵ هـ . ق. دوباره روی کار آمد و مدرسهٔ رمیله را بساخت و ناتمام بود که در ۷۶۲ هـ . ق. به دست یلبغا کشته شد و پسر برادرش، محمد منصور، پسر مظفر به جایش نشست. (دررالکامنة ج ۲ صص ۳۹-۴۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن حسن صفوری. رجوع به حسن بورینی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن (۶۵۸ -۷۳۳ هـ . ق.). در کرک متولد و در مصر علم آموخت. در کتب فارابی و ابن سینا متخصص بود و در دیوان انشاء دمشق کار میکرد. (دررالکامنة ج ۲ صص ۴۰-۴۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن عبدالرحمان سخاوی قرشی در ۶۶۶ هـ . ق. متولد شد. شاگرد زین الدین ابن الرعاد و قاضی سخا بود. (دررالکامنة ج ۲ ص ۴۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن ابی بکر. به بغداد و دمشق رفته و در ۷۴۱ هـ . ق. به حج رفت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۴۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن علی بغدادی. غوری الاصل و متولد بغداد بود و متولی حسبه و سپس قاضی حنفیان شد. و پس از ۷۳۸ مدتی قضاء مصر داشت و از آنجا به سبب بدخلقی اخراج شده به دمشق آمد و از آنجا به بغداد شده و به دمشق بازگشت و سپس به بغداد شد و تدریس مشهد ابوحنیفه را عهده دار گشت.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن علی بغدادی. غوری الاصل و متولد بغداد بود و متولی حسبه و سپس قاضی حنفیان شد. و پس از ۷۳۸ مدتی قضاء مصر داشت و از آنجا به سبب بدخلقی اخراج شده به دمشق آمد و از آنجا به بغداد شده و به دمشق بازگشت و سپس به بغداد شد و تدریس مشهد ابوحنیفه را عهده دار گشت.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن مفرج بن حماد. رجوع به حسن قبشی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن هبةاللََّه، معروف به قطنبه، شاعر هزال و هجاء بود. صاحب دررالکامنة (ج ۲ ص ۴۳) داستانها از وی آرد.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن منزول مکنی به ابوعلی مازنی. او راست: تحفةالملوک که در ۱۱۵۵ هـ . ق. نگاشته و خود آن را شرح کرده است. (هدیةالعارفین ج ۱ ص ۲۹۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن هارون. رجوع به حسن مهلبی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن یحیی بن علیم. رجوع به حسن بطلیموسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن یحیی بن حسن بن جعفربن عبیدللََّه حسینی، مکنی به ابومحمد بغدادی معروف به ابن اخی طاهر. از سادات شیعهٔ امامی است که در ۳۵۸ هـ . ق. درگذشته است. او راست: «الغیبة» و «المثالب». (هدیةالعارفین ج ۱ ص ۲۷۰) (ذریعه ج ۲ ص ۲۸۵ و ج ۴ ص ۵۰۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمد اصفهانی. رجوع به حسن تاجا شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدباقر. رجوع به حسن مدرس شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدباقربن عبدالمطلب. رجوع به حسن عریضی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمد بشتاکی بدرالدین ابومحمد حنفی. مفتی در دارالعدل حلب بود و در ۷۷۲ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۴۴).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدجعفر استرآبادی. رجوع به حسن شریعتمدار شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدحافظ. رجوع به حسن حلوانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدحسین نائنی. رجوع به حسن نیستانکی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمد حلال. رجوع به حسن حلوانی حلال شود.[ حَ سَ ] (اِخ) محمد حسینی. رجوع به حسن غزنوی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن حنفیه بن علی بن ابی طالب. تابعی است و نخستین کس است که از ارجاء سخن گفته و مرجئة از وی گرفته اند و در سال ۱۰۰ هـ . ق. درگذشت. (زرکلی چ ۱ ص ۲۳۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمد سنجری. رجوع به حسن علامی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدشاه بن علاءالدین علی. رجوع به حسن چلبی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدصالح کبه. رجوع به حسن کبه شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدعلی. رجوع به حسن یزدی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدعلی بن حسین. رجوع به حسن کجائی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) (محمد...) ابن محمدعلی استرآبادی. رجوع به حسن استرآبادی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمد قاضی زاده باطومی. رجوع به حسن توفیقی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمد قاینی. رجوع به حسن قاینی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمد قرطبی صفدی. پدرش خطیب صفد بود و پسر، نائب پدر میشد. شافعی اشعری و شاعر و خوش نویس بود و در رمضان ۷۲۳ هـ . ق. درگذشت. شعر او در دررالکامنة (ج ۲ صص ۴۴-۴۵) آمده است.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدکاظم اصفهانی. رجوع به حسن ورنوسفادرانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمد مصری. رجوع به حسن عطار شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمد میکال. رجوع به حسنک میکال شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمد میکال. رجوع به حسنک میکال شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمد نهاوندی. رجوع به حسن نهاوندی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمد واعظ شیعی. رجوع به حسن دیلمی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمدولی. رجوع به حسن ارومی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمود عدنی. شاعر است. احوال و شعر او در دررالکامنة (ج ۲ ص ۴۵) آمده است.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن محمود مقدسی. رجوع به حسن لدی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن مرتضی بن احمد. رجوع به حسن یزدی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن مرتضی کاظمی. رجوع به حسن اسدی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن مسعود مغربی ابوالوفاء. رجوع به حسن یوسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن مسلم مسلمی مصری. از مجاهدان ضد فرنگ در مغرب بود و برای او و پدرش کرامات نقل کنند و در ۷۶۴ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۴۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن مصطفی بغدادی. رجوع به نقشبندی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن مطهربن محمد یمنی. رجوع به حسن جرموزی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن مظفر نیشابوری. رجوع به حسن نیشابوری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن معروف. رجوع به حسن کورک زاده شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ممش مناستری. رجوع به حسن فؤاد شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن منزول. رجوع به حسن بن محمدبن منزول شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن منصوربن محمودبن عبدالعزیز اوزجندی. رجوع به حسن قاضیخان شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن منصوربن محمد مبارک شواق اسنائی (۶۳۲ -۷۰۶ هـ . ق.). به تهمت شیعیگری محاکمه شد و توبه کرد و تبری جست و به قاهره آمد و به محضر لاچین رسید. او میگفت: شیخین را قبول دارم لیکن علی را مقدم میدارم. (دررالکامنة ج ۲ ص ۴۶).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن موسی بن سالم حناط کوفی. از امام صادق روایت دارد. او راست: کتاب الاصل. (ذریعه ج ۲ ص ۱۴۶ بنقل از فهرست شیخ طوسی).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن موسی بغدادی. رجوع به حسن بغدادی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن موسی الخشاب محدث است. او راست: کتاب الانبیاء و جز آن. (ذریعه ج ۲ ص ۳۵۵ و ج ۶ ص ۲۵۰).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن موسی کرد. رجوع به حسن بانی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن موسی نصبی. درگذشتهٔ ۲۵۰ هـ . ق. در دربار متوکل عباسی بود و کتاب «الاغانی علی حروف المعجم» را برای او تألیف کرد: و نیز از اوست. «مجردات المغنین». (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۶۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن موسی نوبختی. رجوع به حسن نوبختی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن مهران. رجوع به حسن محمدبن سماعةبن مهران شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن میمون اخباری. رجوع به حسن بصری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن ناصر علوی. رجوع به حسن غزنوی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن نبهان بن تنوخی، مکنی به ابوعلی کاتب. متولد ۶۴۶ هـ . ق. در کرک وجد او قاضی مصر بود و خود به شهادت می پرداخت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۴۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن نجار نمیمی. رجوع به حسن بن محمدبن جعفر شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن نصربن حسین بن جبرئیل انصاری، محتسب قاهرة. در جمادی دوم ۷۰۹ هـ . ق. درگذشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۴۷).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن نوح بن یوسف بن محمدبن آدم هندی بهروچی. درگذشتهٔ ۱۱ ذی قعدهٔ ۹۳۹ هـ . ق. او راست: «امامة امیرالمؤمنین». (ذریعه ج ۲ ص ۳۳۹).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن نوح. رجوع به حسن قمری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن نورالدین حسینی شفتی. شاگرد حسین بن عبدالصمد، پدر شیخ بهایی و معاصر شیخ محمود لاهیجی، شاگرد شهید دوم بود. از وی اجازه ای برای حسین بن روح اللََّه صدرجهان طبسی به دست است. (ذریعه ج ۱ ص ۱۷۳).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن واقد. برادر عبداللََّه بن واقد. وی را تفسیری است بر قرآن. (ذریعه ج ۴ ص ۲۷۱ بنقل از ابن الندیم).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن وفادار قمی. امام در لغت و استاد شیخ منتخب الدین بن بابویه قمی است. وی او را در فهرست خویش معرفی کرده است. (ذریعه ج ۲ ص ۲۳۴).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن وکیع. رجوع به حسن تنیسی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن وهب بن سعیدبن عمروبن حصین کاتب بغداد. معروف به ابن وهب، عهده دار دیوان رسائل معتمد عباسی بود و در ۲۸۰ هـ . ق. درگذشت. او راست: «دیوان الرسائل». (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۶۸) (الاعلام زرکلی چ ۱ ص ۲۴۱).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن وهب بن محمدبن علی. رجوع به حسن دمشقی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن هارون. یکی از کتّاب خلفای عباسی در دورهٔ آل بویه. رجوع به الاوراق صولی، ص ۲۵۷ و فهرست تجارب الامم شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن هانی بن عبدالاول بن صباح حکمی بغدادی درگذشتهٔ ۱۹۶ هـ . ق. رجوع به ابونواس و هدیةالعارفین ج ۱ ص ۲۶۵ شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن هبةاللََّه بن محفوظ حصری. رجوع به حسن ربعی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن هبةاللََّه بن عبدالسید ادفوی دشناوی. به قاهره آمد و موسیقی را نیکو میدانست. و در پایان عمر زاهد گردید. (دررالکامنة ج ۲ ص ۴۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن هبةاللََّه شیعی. رجوع به حسن یمنی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن هندو. حاکم سنجار و موصل بود. و صاحب ماردین به سال ۷۵۴ هـ . ق. او را کشت. (دررالکامنة ج ۲ ص ۴۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن یحیی بن عبدالخالق اسکندری شرف الدین ابوعلی غزولی. محدث است. و ابن رافع در معجم گوید: از وی اجازه دارم. (دررالکامنة ج ۲ ص ۴۸).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن یحیی بن علی بن حمود. رجوع به حسن حمودی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن یسار. رجوع به حسن بصری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن یوسف بن مطهر، معروف به علامهٔ حلی. رجوع به حلی و علامه حلی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن یوسف بن محمد دجیلی بغدادی حنبلی (۶۶۳ -۷۳۲ هـ . ق.). در کودکی قرآن را حفظ کرد و در دمشق برمزی تلمذ کرد. (دررالکامنة ج ۲ صص ۴۸-۴۹).[ حَ سَ ] (اِخ) ابن یوسف معروف به ابن عشرة. رجوع به ابن العشرة و ذریعه ص ۲۲۱ و ۲۴۶ و روضات الجنات شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن یوسف بن عمر. رجوع به حسن رسولی شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن یوسف عباسی. رجوع به حسن مستضی ء شود.[ حَ سَ ] (اِخ) ابن یوسف یکشهری. رجوع به حسن یکشهری شود.[ حَ سَ ] (اِخ) حسن الملاحة الفوی الحنفی. او راست: «نتیجةالفرضیین فی تعیین فرائض الوارثین». که با جدولها و چ سنگی در ۱۳۲۱ هـ . ق. منتشر شده است.[ حَ سَ ] (اِخ) قاسم (افندی). او راست: تاریخ ملوک فرنسا، که پادشاهان فرانسه را تا لوئی فیلیپ یاد کرده است، چ بولاق بی تاریخ.